{برنامه شماره 748 - شنبه 30 شهریور 1392}


می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم، زبان دلم نیست

گفتم باید زمین گذاشت قلم ها را

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت

باید برای جنگ از لوله تفنگ بخوانم با واژه فشنگ

*

می خواستم شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم دزفول

دیدم که لفظ ناخوش موشک را باید به کار برد

اما موشک زیبایی کلام مرا می کاست

گفتم که بیت ناقص شعرم

از خانه های شهر که بهتر نیست

بگذار شعر من هم چون خانه های خاکی مردم

خرد و خراب باشد و خون آلود

باید که شعر خاکی و خونین گفت

باید که شعر خشم بگویم

شعر فصیح فریاد، هرچند ناتمام

گفتم در شهر ما دیوار ها دوباره

پر از عکس لاله هاست

اینجا وضعیت خطر گذرا نیست

آژیر قرمز است که می نالد

تنها میان ساکت شب ها

بر خواب نا تمام جسد ها

خفاش های وحشی دشمن

حتی ز نور روزنه بیزارند

باید تمام پنجره ها را با پرده های کور بپوشانیم

اینجا دیوار هم دیگر پناه پشت کسی نیست

کین گور دیگری است که استاده است در انتظار شب

دیگر ستارگان را حتی هیچ اعتماد نیست

شاید ستاره ها شب گرد های دشمن ما باشد

اینجا حتی از انفجار ماه تعجب نمی کنند

اینجا تنها ستارگان از برج های فاصله می بینند

که شب چقدر موقع منفوری است

اما اگر ستاره زبان می داشت

چه شعر ها که از بد شب می گفت

گویا تر از زبان من گرگ

آری شب موقع بدی است

هر شب تمام ما با چشم های زل زده

می بینیم عفریت مرگ را

کابوس آشنای شب کودکان شهر

هر شب لباس واقعه می پوشد

اینجا هر شام خاموشانه به خود گفته ایم

شاید این شام شام آخر ما باشد

اینجا هر شام خاموشانه به خود گفته ایم

امشب در خانه های خاکی خواب آلود

جیغ کدام مادر بیدار است

که در گلو نیامده می خشکد

اینجا گاهی سر بریده مردی را تنها باید

ز بام دور بیاریم تا در میان گور بخوابانیم

یا سنگ و خاک و آهن خونین را

وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم

در زیر خاک گل شده می بینیم

زن روی چرخ کوچک خیاطی

خاموش مانده است

اینجا سُپور، هر صبح خاکستر عزیز کسی را همراه می برد

اینجا برای ماندن حتی هوا کم است

اینجا خبر همیشه فراوان است

اخبار بارهای گل و سنگ بر قلب های کوچک در گورهای تنگ

اما من از درون سینه خبر دارم

از خانه های خونین، از قصه عروسک خون آلود

از انفجار مغز سری کوچک

بر بالشی که مملو رویا هاست

رویای کودکانه شیرین

از آن شب سیاه آن شب که در غبار

مردی به روی جوی خیابان خم بود

با چشم های سرخ و هراسان

دنبال دست دیگر خود می گشت

باور کنید من با دو چشم مات خودم دیدم

که کودکی ز ترس خطر

تند می دوید اما سری نداشت

لختی دگر به روی زمین غلتید

و ساعتی دگر مردی خمیده پشت و شتابان

سر را به ترک بند دوچرخه سوی مزار کودک خود می برد

چیزی درون سینه او کم بود

اما این شانه های گرد گرفته چه ساده و صبور

وقت وقوع فاجعه می لرزند

اینان هرچند بشکسته زانوان و کمرهاشان

اِستاده اند فاتح و نستوه

بی هیچ خانمان در گوششان کلام امام است

فتوای استقامت و ایثار

بر دوششان درفش قیام است

باری این حرف های داغ دلم را

دیوار هم توان شنیدن نداشته است

آیا تو را توان شنیدن هست؟

دیوار! دیوار سرد و سنگی سیار

آیا رواست مرده بمانی در بند آنکه زنده بمانی؟

نه! باید گلوی مادر خود را از بانگ رود رود بسوزانیم

تا بانگ رود رود نخشکیده است

باید سلاح تیز تری برداشت

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

 

برگرفته از مجموعه «تنفس صبح» اثر قیصر امین پور


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند