تابلو اعلانات

به نام خدا
 
« اینجا ایران است رادیو هفت»
 

 
 
پایان جدایی ...
سلام به دوستای خوب رادیو هفتی، مخاطبان فرهیخته ی برنامه رادیو هفت و همچنین مخاطبان عزیز و گرامی وبلاگ «یک فنجان چای با رادیو هفت»
 
درزمان دوری و نبود برنامه ی رادیو هفت، دوستان همراه وبلاگ، لطف خود را از ما دریغ نکرده و پیام های ارزشمندشان را ارسال کردند.
تشکر ویژه دارم از همه ی دوستان...
با توجه به شروع برنامه جدید «رادیو شب» از تیم بزرگ سازنده برنامه رادیو هفت، و پخش زنده برنامه از شبکه شما، وبلاگی تاسیس کردیم تا بتوانیم دوباره در این خانواده ی بزرگ دور هم جمع بشیم.
 
لطفا با ما همراه باشید...
 
آدرس وبلاگ رادیو شب
 
 

توجه: دوستای رادیو هفتی اگر متنی رو می خواهید که توی وب نیست می تونید تاریخ برنامه مربوطه رو به ما بگید تا متن رو براتون تهیه کنیم و توی وب قرار دهیم.

توجه: از دوستای عزیزی که از وب بازدید می کنند خواهش می کنم نظراتشون رو بصورت خصوصی ارسال نکنند تا امکان جواب دادن به آنها برای ما وجود داشته باشد.

توجه: از این پس پست های مربوط به هر برنامه با تاریخ همان برنامه منتشر می شود نه تاریخ آپ کردن وب. با این کار، آرشیو قابل دسترس تر می شود.

دسکتاپ

{برنامه شماره 1105 - دوشنبه 11 اسفند 1393}

 

از وقتی تکنولوژی پا به زندگی آدم ها گذاشت یک سری لذت ها را از دست دادیم. مثل لذتی که در هم صحبتی با آدم های اطراف بود. لذت نوشتن روی کاغذ و خط خطی کردن آن بعد از یک چرند نویسی حسابی! لذت یک قرار دوستانه به صرف کمی گپ و گفتگو. و از همه مهم تر لذت فراموشی را.

تمام روزمره زندگی ام را روی یک دسکتاپ ریخته ام و زل زده ام به آن. بلکه از لا به لای این شلوغی و آشفته بازار، دستی بیرون بیاید و من را به آرامش و کمی دوری از هیاهوی دنیای غر واقعی تشویق کند.

دسکتاپ را مرتب می کنم. چشمم به تصویر زمینه می افتد. تازه یادم می آید دلیل چیدمان در هم و بر هم فایل های جور واجور چه بوده. یک نوع مخفی کاری و گول زدن خودم. شاید گم کردن تصاویری که دوستشان داریم برای مدتی زیر انبوهی از چرندیات کار درستی باشد. اما در واقع هیچ کمکی به فراموشی نمی کند.

موسیقی مورد علاقه ام، فیلمی که هنوز فرصت تماشایش را پیدا نکرده ام. یک سری کلماتی که از مغزم مشت مشت بیرون کشیده ام و نوشته ام. و تصویری مبهم که از لا به لای تمام این فایل ها خود نمایی می کند. این ها موجودی دسکتاپ آدمی است که به فراموشی خاطراتش علاقه دارد اما تکنولوژی نمی گذارد.

 

متن خوانی خانم مرضیه صدرایی (بازیگر)

کم آوردم

{برنامه شماره 1105 - دوشنبه 11 اسفند 1393}

 

گرسنه بودم و از عشق سیرتر شده ام

من از تو گفتم، بی نظیرتر شده ام

اگر چه جنگ میان من و تو کشته نداد

ولی چه سود که هر شب اسیرتر شده ام

دراز دستی کن سیبِ سرخ تازه بچین

که زیر بار غمت سر به زیرتر شده ام

دعای مادرت انگار مستجاب شده

که از گدای محل،گوشه گیرتر شده ام

رگم برای تو، خون مرا به شیشه بکن

که از تمام امیران، کبیرتر شده ام

رسیده ایم به هم بعد سال ها تأخیر

تو بچه تر شده ای حیف، پیرتر شده ام

نمانده صبر و قراری برو کم آوردم

من از قرار تو عمری ست دیرتر شده ام

 

«امید صباغ نو»

 

شعر خوانی آقای امید صباغ نو (شاعر)

شهر باران

{برنامه شماره 1105 - دوشنبه 11 اسفند 1393}

 

باز دستی در وجودم زنگ زد               یک نفر آمد دلم را رنگ زد

یک نفر از نوت پر آوازه تر                    یک نفر از اطلسی ها تازه تر

ماند اما بر سر من چتر او                  در تن من قطره ای از عطر او

رفت و با شمشیر خود نازم نکرد         رفت و از زنجیر خود بازم نکرد

مکث کن در موج تو در توی من          خش خشی می آید از آن سوی من

گوش کن طفلی به سوی ماه رفت      یک نفر انگار در من راه رفت

نقره پاش دشت خوابستان منم          آبــشار آفـتـابســتان منم

من پر از اسلیمی و معماری ام           من پر از تذهیب و خاتم کاری ام

من پرم از لعل و یاقوت و عقیق            من پرم از زیور آلات عتیق

شهر ما دروازه کاشانه هاست            شهر ما در دست صاحبخانه هاست

ای خدای مهربان و پاکِ ما                  دفن کن شمشیر را در خاکِ ما

شهر باران را به رومان باز کن              خاک مان را معدن آواز کن

 

برگرفته از مجموعه شعر «کشف های مکاشفه» اثر احمد عزیزی.

 

شعر خوانی آقای علیرضا معینی

برف

{برنامه شماره 1104 - یکشنبه 10 اسفند 1393}

 

تپه ها پوشیده از برف

درختان پوشیده از برف

راه های پوشیده از برف

آنکه که بر برف قدم نهد رد پایی به جا می گذارد

که آدمی را به تعقیب خویش ترغیب می کند

تپه ها پوشیده از برف

درختان پوشیده از برف

راه های پوشیده از برف

و همیشه در جایی نشانی از زندگی هست

و در برف، رد پا، نشان حیات است

 

شعر خوانی خانم الیزابت امینی (بازیگر)

روز های برفی

{برنامه شماره 1104 - یکشنبه 10 اسفند 1393}

 

برف که می بارد ... حتی وقتی که مثل غبار است ... حتی وقتی که هنوز به زمین نرسیده آب می شود ... یا وقتی که همه جا را پر می کند ... آنقدر که از پشت آن نمی توان تو را دید ... برف که می بارد ... دلم برایت تنگ می شود. وقت هایی که برف، سرخوش و بازیگوش، روی شیشه سُر می خورد و شبیه پرده ای حریر پنجره را می پوشاند من به یاد تو ام. زیر برف از همیشه دیدنی تر می شوی. مخصوصاً وقتی که سرت را به سمت آسمان بلند می کنی و نگاهت را به این سو و آن سو می چرخانی و برف روی شانه ات می نشیند. دست های کوچکت شبیه غنچه ناشکفته ی گل می شود وقتی از این سرما سرخ سرخ است. چقدر معصوم می شوی، فرشته ی کوچک من. می ترسم خیلی زود کودکی ات تمام شود و من دلتنگ این روز ها بمانم. به تو نگاه می کنم و سی سال در زمان به جلو حرکت می کنم. تو احتمالاً در مهم ترین روز زندگی ات با لباس سپید، شاد و محجوب، قدم بر می داری در خوش ترین زندگی من و پدرت. من از کجا بدانم؟ شاید در یک روز برفی نباشد اما احتمالاً به من چشمک می زنی و من خواهم دانست که تو خاطرات کودکی ات را به یاد داری. یاد همه سال هایی که من برف ها را روی سر تو می پاشیدم و تو همیشه عروس روز های برفی می شدی. و با هم آدم برفی درست می کردیم. چقدر برف شیرین است. مثل نقل های روز عروسی.

 

متن خوانی خانم فلورا سام (بازیگر)

شاعری که اتاقی کنار باران داشت

{برنامه شماره 1103 - شنبه 9 اسفند 1393}

 

و شاعری که اتاقی کنار باران داشت

شب گذشته در آینه باز مهمان داشت

که ای تو؟ پاسخ سردی که شاعری بی نام

کسی که در همه عمرش دلی هراسان داشت

کسی که گرچه به مرگ خودش می اندیشید

ولی هنوز غزل های تازه اش جان داشت

اتاق، بی هیجان در خودش قدم می زد

و گفتگوی میان دو مرد جریان داشت

تو موسفید تر از آن شده ای که برخیزی

چقدر می شود آیا به عشق ایمان داشت

بیا از آینه با هم به خانه برگردیم

که سرنوشت بدی، قیس در بیابان داشت

کمی نه دیرتر از این دیالوگ صامت

کسی نشست و یکی رفت و باز باران داشت

به شیشه می زد و تقویم روی میز

هنوز سه چهار صفحه به جا مانده از زمستان داشت

 

«محمدرضا حاج رستم بیگلو»

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند

کسی چه می داند؟!

{برنامه شماره 1103 - شنبه 9 اسفند 1393}

 

چه حس نزدیکی دارم به غربت جاده دوری که برف های قشنگش پا نخورده آب می شوند. گاهی با خودم فکر می کنم ابرک ها از آن بالا دلشان برای بعضی از نقطه های زمین می سوزد. شاید حتی با خودشان می گویند این همه بباریم که چه بشود؟! نه عکس دو نفره ای، نه دست هایی که با هم آدم برفی بسازند. نه حتی شعری که به عشق شنیده شدن سروده شود.

احساس می کنم کسی نیست که زیبایی های مرا کشف کند. مثلاً هنوز فقط خودم هستم که می دانم در زمستان قهوه را چقدر ماهرانه دم می کنم. من تمام فنجان های شش تایی را دوتا دوتا در دورترین نقطه از قفسه های آشپزخانه قایم کرده ام برای روز مبادا. یک لیوان بزرگ تک سایز بیشتر به تنهایی من می آید.

هنوز فقط خودم هستم که می دانم چقدر کسی که من برایش شال گردن می بافم خوش به حالش می شود. چون رج به رج آن را آنقدر عاشقانه گره می زنم که خودم را هم میان کلاف سر در گم احساسم گم می کنم. شاید بهار که بیاید از همین زمین های پوشیده از برفی که هرگز پا نمی خورند جوانه هایی سر در بیاورد که اولین گلش هدیه ی اولین ملاقات دو دلداده است؛ کسی چه می داند؟!

 

متن خوانی خانم نازنین فراهانی (بازیگر)

به جای دیگران

{برنامه شماره 1103 - شنبه 9 اسفند 1393}

 

اگر زندگی برایم وقت بگذارد به جای دیگران زندگی می کنم. گاهی همین که حواس پیر مرد واکسی پرت شد می روم توی جلد اخمو و بی حوصله اش. کفش های خودم را از خودم می گیرم و شروع می کنم روی یک ریتم موزون به واکس زدن تا بفهمم چرا یک کلمه هم جواب خوش و بش های آدم ها را نمی دهد. بعد از جایم بلند می شوم و به خودم بر می گردم. چند قدم جلو تر چرخِ لنگِ خرید خانم همسایه می شوم که زیر بار کرفس ها و سبزی های تازه دارد می شکند. هر وقت دلم بخواهد می شکنم. و چرخ می خورم و به دست بازیگوش ترین کودک محل می افتم. هر وقت هم که جرأتم تمام شد، مثل توپ های دولایه پلاستیکی از ترس شوت های شیشه شکن می روم و زیر پیکان قراضه ی پارک شده ته یک بن بست قایم می شوم. اگر زندگی برایم وقت بگذارد این لباس های اتو کشیده را روی آویز جا می گذارم و می روم توی جلد یک کتاب قدیمی. همان ها که توی حفاظی از روزنامه ها زندگی می کنند. و جز صاحبشان هیچ کس نامشان را نمی داند. برای زندگی در وقت اضافه برنامه ویژه ای دارم. قرار است آنقدر خوب به جای دیگران زندگی کنم که آدم ها خیال کنند خودم را از یاد برده ام.

 

متن خوانی آقای محمد رضا هدایتی (بازیگر)

میز چوبی

{برنامه شماره 1101 - چهارشنبه 6 اسفند 1393}

 

هیچ میزی را نباید چوبی می ساختند. میز های چوبی دفتر خاطرات انسان های تنها می شوند و همیشه جایی می نشینند درست در تیررس نگاه سرزنش آمیز اطرافیان. مخصوصاً میز های چوبی بلوطی رنگ که توانایی خاصی در حفظ خاطرات دارند. همان ها که معمولاً کنار یک پنجره رو به خیابانی سوت و کور که کمی آن طرف ترش چند نارون پیر به چشم می خورد، انتظارت را می کشند و روی هر گوشه شان خطی از تاریخ های خاص را به یادگار نگه می دارند. میز ها باید از فلز، شیشه، پلاستیک یا هر چیز دیگری غیر از چوب ساخته می شدند. تا قطره های آخرین چایی که یک غروب سرد را برایت دلپذیر می کنند در جسمشان فرو نرود و نشود یادگاری برای همیشه ماندگار. من از تمام میز های چوبی دنیا می خواهم کمی فراموشکار شوند. آدم های تنها هیچ گناهی ندارند جز پناه آوردن به آنها. آن هم در لحظاتی سخت که محکوم به تحمل سکوت شده اند. چاره ی دیگری نیست. باید دست به قلم شد و نوشت. گاهی روی یک برگه ی کاغذ و گاهی روی یک میز چوبی بلوطی رنگ که در دنج ترین کنج ممکن، چشم به راهت نشسته.

 

متن خوانی آقای محمد مختاری (بازیگر)

خوشبختی

{برنامه شماره 860 - سه شنبه 29 بهمن 1392}


هر کس در زندگی اش فقط یک بار ستاره ی دنباله دار را می بیند. بعضی ها مثل من اون یه دفعه هم نمی تونن ببینن اونو. در سال 1912 که ستاره ی دنباله دار در آسمان پیدا شد من پنج یا شش ساله بودم. مادرم و خواهرانم برای دیدن این ستاره ی عجیب روی بام رفته بودند. و به من هم نشان می دادند و می گفتند: دیدیش؟ دمش را می بینی؟ من درست عقلم نمی رسید که ستاره چیست و نمی دونستم که ستاره ی دنباله دار یعنی چی. نمی دیدمش ولی می گفتم: آره دیدم.

در سال 1992 هم که این تاره باز در آسمان طلوع کند من دیگر نخواهم بود و اگر هم باشم چشمانم یاری نخواهد کرد این ستاره ی عجیب را ببینم. پاهایم به من اجازه نمی دهند که روی بام بروم و آن را تماشا کنم. یک مرتبه و فقط یک مرتبه این اتفاق در زندگی اشخاص می افتد. فقط یک مرتبه. خوشبختی هم مثل ستاره ی دنباله دار فقط یک مرتبه در زندگی مردم پیدا می شود. بعضی ها از این یک دفعه هم برخوردار نیستند. و به قول «برنارد شاو» وقتی در خانه ی همسایه دنبال خوشبختی می گردید، خوشبختی پشت درب خانه ی شما نشسته تا در را به رویش باز کنید ولی شما آن وقت در خانه نیستید.


متن خوانی خانم هنگامه قاضیانی (بازیگر)

سنگ صبور

{برنامه شماره 860 - سه شنبه 29 بهمن 1392}


کسی می داند کجا سنگ صبور می فروشند؟ دل غمگینی دارم که سال هاست در آرزوی درد دل کردن با سنگ صبوری است تا راز های مگویش را بی هراس از نگاه های غرق در سوء ظن، بچ بچ های مردد و نگاه های مشکوک، در گوش سنگ صبورش زمزمه کند و بیم آن را نداشته باشد که کسی قضاوتش کند، سرزنشش کند و باد اسرار پنهانش را، که کسی جز آینه نمی داند، در سراسر شهر منتشر کند تا مردم تصویر اندوهش را قاب بگیرند. دل غمگینی که در تمام عکس ها لبخند می زند تا کسی نفهمد غریبه ای در این حوالی پرسه می زند که راز برگ و تگرگ را می داند و می ترسد از آنچه که نمی داند. و از آنچه که می داند و از آنچه که خواهد دانست. و می ترسد از آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد. خبر ما را با خود به شهر ببرَد. کسی نمی داند کجا سنگ صبور می فروشند. راز های من مدت هاست که در پستوی دلم خاک می خورد.


متن خوانی آقای احسان کرمی

باران می بارد

{برنامه شماره 859 - دوشنبه 28 بهمن 1392}


نه، پرس و جو مکن حالم خوب است

همین دمدمای صبح ستاره ای به دیدن دریا آمده بود

می گفت: ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند

که سراغ از مسافری گمشده می گرفت

باران می آید

و ما تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین خواهیم شد

کاش نامه را به خط گریه می نوشتم، ریرا

چرا باید از پس پیراهنی سپید

هی بی صدا و بی سایه بمیریم

هی همین دل بی قرار من، ریرا

کاش این همه آدمی

تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند

ریرا... ریرا

تنها تکرار نام توست که می گویدم

دیدگانت مادران باران اند

« سید علی صالحی»


شعر خوانی آقای کوروش سلیمانی

دل تنها

{برنامه شماره 859 - دوشنبه 28 بهمن 1392}


نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست مدت هاست

به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق

اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جان فرساست

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد زندگی زیباست


شعر خوانی خانم هاله وزیری (شاعر)

یادگاری

{برنامه شماره 859 - دوشنبه 28 بهمن 1392}


نمی دونم خوبه یا بد. اینکه عادت داشته باشی تمام یادگاری هات رو یه جایی برای خودت نگه داری. خب همیشه فکر می کردم یه روزی در آینده هر کدوم از اون یادگار ها کمکم می کنن تا تکه هایی از دلم رو که در گذشته جا مونده پیدا کنم و خودمو به خاطر بیارم. شاید به همین دلیل تمام اون چه رو که روزی برام معنی خاصی داشتن با دقت و ظرافت کنار هم توی جعبه مقوایی چیده و گوشه ی کمدم نگه داشته بودم. و امروز به سراغشون رفتم. یک گوشی قدیمی پر از پیامک هایی که روزگاری سخت منتظر رسیدنشون بودم، چند تا سر رسید کهنه پر از شعرای نو، دو سه تا بسته ی کادو پیچ که روزی درونشون هدیه ای جا گرفته بود، یه کارت پستال کوچیک با دستخط پدرم روش، کتابی که مادرم تو سیزده سالگیش هدیه گرفته بود و بعد ها تو سیزده سالگیم به من هدیه داده بود و کلی چیزای دیگه. اما حالا می بینم واقعاً لازم نیست که همیشه تمام گذشته ام را روی دوشم بذارم و همه جا با خودم حمل کنم. گاهی یه چیزای کهنه و کوچیک اونقدر خسته ات می کنند که به سختی می تونی قدم در راه تازه ای بذاری. بعضی خاطرات، بعضی لحظه ها، بعضی یاد ها و یادگار ها رو باید تو همون گذشته جا گذاشت و فراموششون کرد. درست مثل بعضی آدما که فقط به درد عبور می خورند نه حضور.


متن خوانی آقای عمار تفتی (بازیگر)