تاريخ : یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ | 19:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 840 - شنبه 5 بهمن 1392}


کسی که روز اول، فرمول گره زدن نخ کاموا و قواعد بافتنی ها را نوشته، بی شک عاشق ترین آدم با هوش دنیا بوده است. مهم نیست سرمایی بوده باشد یا نه. مهم این است که حساس ترین دقیقه های یک روز زمستانی را کشف کرده. مگر می شود دست آدم گرم نباشد و انگشت ها بتوانند خوب و درست برف را قل بدهند تا کله ی آدم برفی ساخته شود. روز برفی می تواند سرد باشد اما یخ نه. اگر دور هم باشیم و ژاکت دست باف پوشیده باشیم و هر کداممان یک لیوان چای داغ داشته باشیم، سر سیاهی زمستان، همه خوشبختیم. از من بپرسی به تو می گویم شال گردن ها روده دراز ترین محرم اسرار های دنیا هستند. رج به رج که بافته می شدند یا صدای یک مادر خسته را شنیده اند یا قربان صدقه های یک دخترک عاشق. شال گردن ها اما فقط بلدند بپیچند دور گردن کسی و خیلی که بخواهند به بافنده شان وفادار باشند اجازه نمی دهند دلبند او سرما بخورد. اندازه ی بعضی از شال گردن ها بخشی از فاصله ای است که بین دو نفر وجود دارد. فاصله ای که یک نفر دانه دانه با دلتنگی گره شان زده است.


متن خوانی خانم هنگامه قاضیانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ | 19:40 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 840 - شنبه 5 بهمن 1392}


من از سفر میام با اسب خستگی

از فتح یک سراب با سایبونی از گرمای آفتاب

با زخم خار و شن، سوغات کوره راه

با گلسنگی به دوش از دشت بی دیار

یک کوزه آب سرد یه سفره نون می خوام

کو؟ بسترم کجاست؟ من از سفر میام

ببین که رخت من، غبار جاده هاست

ببین که دست من برای من عصاست

تن خسته و غریب، تنها و در به در

با حسرت پناه، با وحشت سفر

یه سقف مهربون یه سایه خواب می خوام

نوازشم بکن من از سفر میام

با من چه درد ها از این سفر به جاست

غصه، بغل بغل، با من چه گریه هاست

من از سفر میام تا با تو سر کنم

تو جاده های عشق با تو سفر کنم

با کوله باری از حرف های گفتنی

حرف های تلخ تلخ اما شنفتنی

یه سوسوی چراغ یه تکیه گاه می خوام

در بر بگیر منو، من از سفر میام


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تاريخ : شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ | 19:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 839 - پنجشنبه 3 بهمن 1392}


حال من خوب است اما با تو بهترمی شوم      آخ، تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند        یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری           آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آن قدرها مرد هستم تا بمانم پای تو               می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل میل توست اما بی تو باور کن که من         در هجوم بادهای سخت، پرپر می شوم


شعر خوانی آقای مهدی فرجی (شاعر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ | 19:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 839 - پنجشنبه 3 بهمن 1392}


لباسها افسانه ی خاص خودشان را دارند، گاهی یک پیراهن ساده ی نخی برایت عزیزتر از ترمه و ابریشم می شود و گاهی آنقدر خسته ات می کند که دوست داری با آن حتی کناره های سینک و گوشه های کابینت را تمیز کنی. همه چیز بستگی به یک سری شرایط خاص دارد. اینکه به چه مناسبت خریده باشی. اینکه چطور خریده باشی و یا اینکه چه کسی برایت خریده باشد. تمام اینها دست به دست هم می دهد تا بفهمی چه مدت طول می کشد تا از آن لباس دل زده شوی. مثل این لباس صورتی ام که پر از تور و روبان و پولک و حاشیه های براق بود. همان که شب عروسی دایی بزرگم پوشیده بودم. حساب این لباس از تمام لباس هایم جدا بود. حتی وقتی که برایم کوچک شده بود. دلم نمی آمد از خودم دورش کنم. این از همان دسته لباس هایی بود که آدم با صد دست ابریشم خالص هم حاضر نیست تاخت بزند. دوست داشتن لباس ها بستگی به یک سری شرایط خاص دارد و چه چیزی خاص تر از هنر دست مادر که این لباس زیبا را برایم دوخته بود. انگار آرامش را به آن کوک زده بود. هر بار که می پوشیدمش از جلوی آیینه جم نمی خوردم. فقط حیف که نشد پا به پای من بزرگ شود. نشد...


متن خوانی خانم فلورا سام (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ | 19:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 839 - پنجشنبه 3 بهمن 1392}


پیرهن سرخ گل دار، آخرین لباس عید مادر بود و چقدر هم عکس آخرین عید را رنگی کرده بود. لباس حریر سبز عمه توی عکس عروسی عمو قشنگ ترین لباس دنیا بود. اما برایش بزرگ بود و بعد ها هیچ وقت نپوشید. لباس ماشی شوهر خاله با آن رو دوشی های براق و پرچم ایران روی جیبش عجیب ترین لباس دنیا بود. وقتی که می پوشید و به جنگ می رفت و خاله و بچه هایش ماه ها مهمان ما بودند و همیشه منتظر. پیرهن نخی پدر با آن رنگ آبی آسمانی اش روشن ترین نقطه کوچه بود. وقتی که پشت در مدرسه منتظرم بود تا مرا به جهان شادی های تابستانه ببرد.

لباس سفید پزشکی، لباس مدرسه، مقنعه های صورتی و خنده ی خواهر هایم، سرهمی نارنچی آقای رفتگر که شب ها توی تاریکی برق می زد، لباس زرد و قرمز مردی که آمده بود گربه ی کوچک همسایه را از روی تیر برق نجات دهد. همه شان انگار لکه های براق و روشن عجیب زندگی ام هستند. جرقه هایی که آدم را وصل می کنند به یک حال دیگر، به یک احساس دیگر، به یک داستان دیگر. برای همین هم هست که وقتی می خندم پیرهن صورتی می پوشم. وقتی کار مهمی دارم لباسم ماشی و خاکستری می شود. وقتی مهربانم لباس آبی را تن می کنم و وقتی می خواهم زیبا باشم حریر را دوست دارم. برای همین است لابد که لباس سرخ گل دار نمی پوشم که یاد آن عید آخر نیفتم که دوباره چشم هایم تر نشود.


متن خوانی خانم غزل شاکری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ | 19:27 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 839 - پنجشنبه 3 بهمن 1392}


لباس هایم سال به سال کهنه می شود بدون اینکه کسی مرا با آنها دیده باشد. هر از گاهی که رویای دیدنت را می بینم پیراهن تازه می خرم. اما بغض کمدم دارد می ترکد. او بیشتر از همه از تنهایی ام خبر دارد. اگر اینجا بودی حرف های تکراری تحوبلم می دادی. زیبایی باید در نگاه آدم باشد. این اندیشه ی تو است که قشنگ ات می کند. حرف های عمیق تو چیزی است که مرا به آمدن وادار می کند. قبول، ولی من حتی اگر یک عاشق نباشم، شاعر که می توانم باشم. من وزن موجود در چهار خانه ی هر شال گردن را می فهمم. و انگشت هایم هنوز با قافیه ی دکمه های هر ردیف، ضرب می گیرند. تو نمی دانی من با چه ذوقی می گردم و آن رنگی را پیدا می کنم که هم با رنگ چشم های خودم جور در بیاید و هم به چشم تو خوب باشد. حالا تو هی اخم بنشان به ابرو که چه فرق می کند. من دوست دارم زرق و برق هایی باشد حتی اگر تو دوستشان نداشته باشی. من برای تو رقیب جور می کنم چون می دانم دست آخر نگاه ساده ات برنده است. حتی اگر هیج وقت نیایی و لباس تازه ام خود را به چوب لباسی حلق آویز کند.


متن خوانی آقای بهزاد خداویسی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, بهزاد خداویسی, رادیو هفت

تاريخ : شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ | 19:24 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 839 - پنجشنبه 3 بهمن 1392}


همین که دوستش داشته باشم کافیست. همین که احساس خوبی داشته باشم، نگرانش نباشم. فرقی نمی کند سوغات پاریس باشد یا آن را از یکی از تولیدی های حوالی ناصرخسرو خریده باشم. فرقی نمی کند که روی اتیکتی که پس گردنش چسبیده نام فلان برند جهانی را نوشته باشند یا نام یک کارخانه ی کوچک در یکی از حجره های بازار. فقط کافیست که دوستش داشته باشم، احساس کنم که روز خوبی را با هم خواهیم داشت و قرار است هزار اتفاق خوب برایمان بیفتد. اما نه، یک چیز دیگر هم هست. تو هم باید دوستش داشته باشی. خب دل آدم خوش است به این که کسی که نظرش خیلی مهم است لباسش را بپسندد و زیر لب چیزی بگوید که در دلش قند آب شود. همین که رنگ لباسم به چشم های تو بیاید بهترین اتفاق جهان است.


متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

تاريخ : دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ | 17:42 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 836 - دوشنبه 30 دی 1392}


دنبال مقصر می گردی برای رفتن های بی دلیلت، برای داستان های بی سر انجامت، دلتنگی های بی موقع ات و حتی همین که دیگر آهی در بساط نداری. به سر سبزی گره نخورده ام که مدام برایم از گل و شکوفه دم بزنی. با آفتاب دست رفاقت نداده ام تا کسی را بسوزانم. من فقط به زمستانی نا خواسته تبعید شده ام تا عاشقانه هایم را به تو امانت بدهم تا شب سرد آخر دی ماه را با عطر چای داغ، دل پذیر کنم. فقط برای یک بار بارانی ات را نپوش و چترت را بر ندار. از پشت شیشه های بخار گرفته نگاهم نکن. دست تکان بده. بگو خدانگهدار. پاسخت را می دهم حتی اگر برای ماندن فرصتی نداشته باشی.


متن خوانی خانم مهسا ملک مرزبان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, مهسا ملک مرزبان, رادیو هفت

تاريخ : دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ | 17:40 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 836 - دوشنبه 30 دی 1392}


باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم                   آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست      تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست                 از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار                بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد                     ای دیده، هوش دار که دریاست در دلم

باری! امید خویش به دلداری ام فرست                  دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز                  صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم


شعر خوانی آقای علیرضا غفاری (مجری)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ | 17:38 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 836 - دوشنبه 30 دی 1392}


ماشین شهرداری هر شب رأس ساعت معلوم از روی خواب هایم رد می شود. پلیس های منتظر، هر روز رویا هایم را جریمه می کنند و دزدگیر ماشین ها مشتم را باز می کنند وقتی بی هوا دور و بر خانه ات پرسه می زنم. دلم اما هنوز خواب درختی را می بیند ایستاده در برف. به شکار خرگوش می رود و می داند هر جا آتشی روشن است یعنی یک نفر به هر دلیلی خوابش نمی برد.


متن خوانی خانم مریم نوابی نژاد (شاعر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ | 17:37 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 836 - دوشنبه 30 دی 1392}


مادرمان را دوست داشته باشیم. حتی اگر لباس هایش چروک، حرف هایش کهنه، دست هایش روغنی و صورتش خسته باشد. مادرمان را دوست داشته باشیم اگر اقیانوس ندیده باشد، مسافت های دور نرفته باشد و کتاب های ما را دوست نداشته باشد. مادرمان را دوست داشته باشیم حتی اگر مخالف اصلی نوع زندگی ماست و یا غر های طولانی اش را برای ما خرج می کند. مادرمان را دوست بداریم حتی اگر سخت گیر باشد و یا هرگز حوصله ی شنیدن خبر های دست اول ما را نداشته باشد. چرا که بهشت را به خاطر ما زیر پایش می گذارد و همه جا می گویند بهشت زیر پای مادر است.


متن خوانی خانم شهرزاد عبد حق (گوینده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ | 17:34 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 836 - دوشنبه 30 دی 1392}


بیست سال پیش در خانه ی پدر بزرگم من و عمه زاده های دو قلویم با ملافه ها و چادر نماز هایی که از یه سر به دستگیره ی کمد و از سر دیگر به دستگیره ی در اتاق وصل می کردیم و با چند پشتی و بالش که اطرافمان می چیدیم یا به صندلی تکیه می دادیم برای خودمان سر پناه می ساختیم و می نشستیم به بازی. همیشه هم با رفت و آمد دیگران در میانه ی بازی یا پشتی ها می افتاد یا گره ی چادر ها باز می شد و ما خانه خراب می شدیم. بعد می رفتیم به گردش در حیاط. سر وقت حوض پر از ماهی و باغچه با درخت نارنج و انجیرش و گلدان های بزرگ یاس و شب بو و لواشک و ماست چکیده و مغز گردو هایی که از انبار آشپز خانه ی ته حیاط بر می داشتیم و با هم می خوردیم. از آن هم که خسته می شدیم قلم و کاغذی فراهم می کردیم و گوشه ای دور هم اسم فامیل بازی می کردیم. و نقطه بازی و دست آخر هم گل یا پوچ. نمی دانم ما چیز بیشتری از زندگی و تفریح نمی دانستیم یا آن روزها بچه ها قانع تر بودند. فقط می دانم هنوز هم خاطره ی لذت آن بازی های دم دستی و ساده و مزه ی آن لواشک را با هیچ کدام از بازی ها و خوراکی های رنگارنگ کودکان خوشبخت امروز عوض نمی کنم.


متن خوانی آقای رحیم نوروزی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ | 17:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 836 - دوشنبه 30 دی 1392}


شب های زمستانی ات بلند همراه همیشگی تنهایی هایم. برایت نگفته بودم که چه احساس خوبی دارم وقتی صدایت را از پشت خواب هایم به گوشم می رسانی. وقتی می خواهی باور کنم این سلام های گرمی که زمزمه ی لبخندت شده اند را فقط برای خودم فرستاده ای. می خواهی این سرمای استخوان سوز را برایم ملایم کنی تا بیشتر از این به خواب های زمستانی دل بدهم که رنگ و بوی تو را دارند. نمی دانم من این طور فکر می کنم یا واقعاً همین طور است. سلام هایت قند را در دل جمله هایم آب می کنند. شب های زمستانی ات آفتابی، همراه همیشگی من. حالا که تا پشت پرچین دیدگانم آمده ای نفسی تازه کن و کمی همین جا بمان.


متن خوانی خانم مهسا ملک مرزبان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, مهسا ملک مرزبان, رادیو هفت

تاريخ : یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ | 19:47 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 835 - شنبه 28 دی 1392}


خوشا به حال اونکه تو محله ش                هوای عاشقی زده به کله ش

کسی که قلبش اتصالی داره                    میدونه عاشقی چه حالی داره

با اینکه سخته، باز دلنشینه                     تپش تپش وای از تپش همینه

رد و بدل که شد نگاه اول                        بیرون میاد از سینه آه اول

دل میگه هر چی بهش بگی فوتینا            خواب و خوراک و زندگی فوتینا

عاشق شدن شیدایی داره والا                 خاطر خواهی رسوایی داره والا

وقتی طرف تو کوچه پیدا میشه                 توی دلت یه باره غوغا میشه

آرزوهات خیلی دورن انگاری                     توی دلت رخت می شورن انگاری

صدای قلبت اونقدر بلنده                         که دلبرت می شنوه و می خنده

دین و مرام و اعتقادت میره                      اون که می خواستی بگی یادت میره

می خوایی بگی فدات بشم الهی            می گی که خیلی مونده تا سه راهی؟

می خوای بگی عاشقتم عزیزم               می گی که من آ آ آ آ چی چیزم

 می خوای بگی بیام به خواستگاری        می گی هوای خوبی داره ساری

کوزه ی ضربه دیده بی ترک نیست           حال طرف هم از تو بهترک نیست

می خواد بگه برات می میرم اصغر            می گه تمنا می کنم برادر

می خواد بگه بیا به خواستگاریم              میگه که ما پلاک شصت و چاریم!

 

برگرفته از مجموعه «یک بغل کاکتوس» اثر ابوالفضل زروئی نصر آباد.


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تاريخ : یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ | 19:40 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 835 - شنبه 28 دی 1392}


شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن         به لعب زهره جنگی و بهرام سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار            که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش

نگه کردن به درویشان منافی بزرگی نیست       سلیمان با چنان حشمت نظر ها بود با مورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم                   به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش

شراب لعل می نوشم من از جام زمرد گون         که زاهد افعی وقت است و میسازم بدان کورش

کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ           و لیکن خنده می آید بر این بازوی بی زورش

 

تعبیر فال:

شر و شور دنیا و رنگ و نیرنگ های آن تو را نسبت به دنیا و زندگی بدبین کرده. این بدبینی موجب آزار روح تو خواهد شد. بهتر است آن را تبدیل به احتیاط کنی. در کمک و یاری به زیر دستان دریغ نورز. سعی کن از افراد منفی باف و بد دل دوری کنی.


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, حافظ خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تاريخ : یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ | 19:37 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 835 - شنبه 28 دی 1392}


مرد بزرگ در فیلا دلفیا زندگی می کند. این مرد وقتی که نوجوانی فقیر بود وارد یک بانک شد و گفت:

- «قربان جنابعالی احنیاج به یک پادو ندارید؟»

و مقام منیع گفت:

- «نه پسر جون، ما احتیاج به پادو نداریم.»


...


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, داستان, رادیو هفت

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ | 19:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 835 - شنبه 28 دی 1392}


نگشته هیچ کسی یک دو ساله ثروت مند          مگر کسی که ز آغاز بوده سرقت مند

ز من مپرس که مالت چرا به غارت رفت              از آن بپرس که یغماگر است و غارت مند

به جور، از سر ما پوست می کند چو لبو             لبو فروش محل هم چو گشت قدرت مند

به هیچ رو نکند آن نگار پول پرست نظر به من       که نه خــــر پولـــــم و نــــه دولت مند

بر او چه سان من بی پول نامه بنویسم؟             که پول خواهد کاغذ فروش و پاکت مند

کسی که هیچ ندارد به جیب جز سوراخ              چه بهره می بَرَد از آن رخ ملاحت مند

دلم خوش است که این حرف او صحیح نبود         اگر که گفت به من، یار، بی شرافت مند

به تیر او همه کس سینه را سپر نکند                 مگر کسی که بُوَد همچو من شجاعت مند

دلم برون نرود از چَهِ  زنخـــدانـــش                     ز بس به شغل مقنی گری است عادت مند

بگفتمش که به خدمت مرا کن استخدام              جواب داد: بـــرو نیــستی لیاقت مند

 

روزگار به شدت و به سرعت در حال گذره. باید مراقب باشیم و باهوش که تو چاله ها و دست انداز های این جاده ی پر فراز و نشیب و پر پیچ و خم نیفتیم که الان من افتادم! این لبو فروش رو فراموش نکنید. خیلی مچکر.


شعر خوانی آقای رضا توکلی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ | 19:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 835 - شنبه 28 دی 1392}


شما آخرین فرستاده ی خدا هستید و جهان شما را با نام پیام آور مهر و مهربانی می شناسد. اما من دلم می خواهد امشب با زبان دیگری قربان صدقه تان بروم. خودمانیم، چه شخصیت جذابی بوده اید و حیف که به جبر زمان، ما هیچ کدام از اتفاق های روزگار شما را ندیده ایم. مثلاً همان روزی که با حضرت امیر زیر درختی نشسته بودید و با هم خرما می خوردید. شما پنهانی دانه دانه هسته های خرما را جلو ایشان می گذاشتید و آخر سر گفتید: چقدر پر خوری کردی. ببین چند هسته خرما پیش روی توست. و داماد زیرک تان که عزیز دل ماست به شما جواب دادند: پر خور کسی است که خرما را با هسته اش بخورد.

شما همان هم بازی پیر بچه های کوچه هستید که برای اینکه از دستشان خلاص شوید از بلال کمک خواستید. موذن سیه چرده ی با نمکتان با کیسه ای پر از گردو آمد و بچه ها متفرق شدند. شما گفتید که ای بابا من به هشت دانه گردو فروخته شدم. درست مثل برادرم یوسف که او را ارزان خریدند. آقا شما خودتان خبر ندارید که چقدر یوسف مایید. اینجا در این قسمت از تاریخ، دلداده ها برایتان بسیار اند. آنها که کافی است دو رکعت نماز توی مسجد النبی بخوانند تا ناکام از دنیا نروند. ما پیامبری داریم که دردانه ی خداست و خواستم بگویم روز حساب که برسد چشممان به دست شماست. دلمان می خواهد همان منطقه ای خانه داشته باشیم که نزدیک منزل شما باشد. خلاصه گفتیم که بدانید ما به غریبه ها عادت نداریم. قربان خنده هایتان، مخلص شما، محمد معتمدی، کسی که چهارده قرن و خرده ای پس از شما پا به جهان گذاشته است.


متن خوانی آقای محمد معتمدی (خواننده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ | 19:22 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 835 - شنبه 28 دی 1392}

زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید

امید زندگی در جان موجودات می جوشید

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبی مرموز و رویایی به شهر مکه، مهد پاک جانان

دختر مهتاب می خندید


...


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲ | 20:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 834 - پنجشنبه 26 دی 1392}


تیشه بشکن فرهاد که در این شهر مجازی شلوغ

همه شیرین شده اند به فریب و به دروغ

کُلَه نایک به سر، حسرت لایک به دل

The relation  single

تا که مقبول افتد نزد آن خسرو خوبان

شاه شمشاد قدان و شه شیرین دهنان

خسرو، خود مشغول است

به اَبَر اعجازی از فتوشاپ

کله اش روی تن هرکول است

با یکی عینک دودی مخوف

تا ریا را نشود از پس چشمانش دید

تیشه بشکن فرهاد

خودِ مرحومِ نظامی اینجا

دو سه پیجی دارد

چیست این؟ محشر کبری برپاست

تو ولی فارغ از این حوری و غِلمان و پری های دغل

باز هم می پرسی خانه ی دوست کجاست!


شعر خوانی آقای امیر علی نبویان (نویسنده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, امیر علی نبویان, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی