تو فکر یک سقفم
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:16 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


تو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن           یه سقف پا برجا، محکم تر از آهن

سقفی که تن پوش هراس ما باشه             تو سردی شب ها لباس ما باشه

سقفی اندازه ی قلب من و تو                     واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها                            واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از گل                            از شب و ستاره میگم

از تو و از خواستن تو                                  میگم و دوباره میگم

زندگیمو زیر این سقف                                با تو اندازه میگیرم

گم میشم تو معنی تو                                معنی تازه می گیرم

سقفمون افسوس و افسوس                       تن ابر آسمونه

یه افق یه بی نهایت                                   کمترین فاصله مونه

تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی                 سقفی برای ما حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن              سقفی برای عشق، برای تو با من

زیر این سقف اگه باشه                               می پیچه عطر تن تو

لختی پنجره هاشو                                     می پوشونه پیرهن تو

زیر این سقف، خوبه                                    عطر خود فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم                                        اول ترانه پاشیم


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

بید مجنون
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:42 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


در کوچه ی ما درخت بیدی است که بین جماعتی از ساختمان های مستطیلی کوتاه و بلند، فصل ها را می گذراند. بهار که می شود با خودم می گویم بید، شاخه های رهایش را کجا جمع می کند که دیگر به چشم نیاید؟ درخت بید درست شبیه افسانه ی آه است. شاید در زمستان آنها را مثل مو های من در بچگی چهل گیس می بافد تا در بهار که بازشان می کند تاب دار باشند. وقتی از همه ی تکرار های این زندگی و راه هایش می گذرم و به پیچ کوچه و درخت مو پریشان بیدش می رسم چشم هایم را می بندم. نفسم را حبس می کنم. با چشم های بسته راه می روم به سمت شاخه های رو به زمینش و می گذارم روی صورتم بچرخند و من فقط نفس عمیق می کشم. دیگر همه جا حتی پشت پلک هایم سبز است. سرم را که بالا می برم تا بی نهایت نور است و رنگ سبز درخشان برگ های نو رسته. در این زمین سیاه و سخت، دیدن یک بید مجنون، لیلی ات می کند. در دلم می گویم کاش تمام شهر را با این برگ های درخشان ریسه می بستم.


متن خوانی خانم مرضیه صدرایی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

خانه دوست کجاست؟
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:41 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شبها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه

که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل     

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال هوا

خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بر دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟


شعر خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

گیسو
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:39 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


درست به خاطر ندارم از کی حواسم به درخت جوان اما کج پشت پنجره جلب شد. شاید یک شب آرام  مهتابی که سایه ی برگ هایش روی شیشه با حرکتی آهسته می لغزید. شاید یک عصر گرفته ی ابری که صدای قطرات آب را در تمام شاخ و برگش تکثیر کرده و سمفونی با شکوهی از نوای باران را به من هدیه داد. شاید همان روز آفتابی که انگار خورشید را در آغوش گرفته بود. حس قشنگی بود. اینکه می دیدم موجود زنده ی دیگری پا به پای من درست پشت پنجره اما آنقدر نزدیک که می توانستم یکی از شاخه های ظریف و خمیده اش را لمس کنم، روزگار می گذراند. برایش اسم گذاشتم: گیسو. و با ماژیک قرمز یک قلب کوچک روی شاخه اش نقاشی کردم. شریک احوال خوش و ناخوش من شده بود. حتی احساس می کردم شبیه من است. اما دیروز که از سر کار به خانه بر می گشتم گیسو سرپا نبود، شکسته بود، مرده بود. گفتند پسر بچه ی همسایه پشت ماشین پدرش نشسته و به آن درخت کج کوبیده. گفتند خدا رحم کرد، به خیر گذشت، سالم است. هیچ کس اما از حال درخت من چیزی نمی گفت. از دیشب کبوتری مدام می آید و لب پنجره ام می نشیند. گمانم او هم با گیسو دوست بوده و حالا جای خالی او دلش را تنگ کرده و مثل من بغض می کند. جای درختم خالی است. باید نهالی بکارم. درست همان جای گیسو. برای دل خودم و این کبوتر غمگین.


متن خوانی خانم پرستو صالحی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

اصالت درخت
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:37 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


«اگه همه ی درختای یه جنگل رو قطع کنیم اونجا بیابون میشه. اما اگه همه ی آدم های یک شهر زندگیشون رو ترک کنند اونجا هنوز یه شهره با همه ی ساختمون هاش، هرچند خالی از سکنه». این دو خط، جمله های اول انشای برادرم بود. از اون خواسته بودند اندازه ی سواد خودش خیلی علمی و منطقی جنگل خدا رو با یه شهر بزرگ مقایسه کنه. اینها رو نوشته بود و رفته بود تو فکر. تازگی ها از معلم علوم اجتماعی شون یه کلمه ی دهن پر کن یاد گرفته بود، «اصالت». اومد و به من گفت: اصالت درخت ها از ما خیلی بیشتره. اونا وقتی از جایی میرن معنی و مفهوم خودشونو هم می برن. ولی ما آدم ها اگه یه روز بذاریم و بریم خیلی راحت جامونو پر می کنن. کافیه کلید خونه هامونو داشته باشن. جوابی نداشتم که به این بچه بدم. راست می گفت. با هم رفتیم پارک سر کوچه مون. برادرم به یکی از درخت ها تکیه داد و گفت: می خوام با دوست چوبیم یه عکس دو نفره داشته باشم! گفتم قد دوستت خیلی بلنده. صورت پر از برگش توی کادر نمیفته. گفت: درخت اگر اهل خودنمایی بود ریشه هاشو زیر خاک پنهون نمی کرد.


متن خوانی آقای شهرام پور اسد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

درخت شاهد
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


مگر حتماً باید آسمان را به زمین آورد تا به خاطر بیاوری که دوستت دارم؟ مگر می شود آن همه دلتنگی و علاقه را به باد سپرد؟ هر چقدر بهانه بگیری و از گم شدن آرزو ها و فراموشی خاطرات بگویی بی فایده است. جز من کس دیگری هست که تک تک روزهای رفته را به یادت بیاورد و گواه قلب بی قرارت باشد. هر چه را هم که فراموش کرده باشی درخت شاهد را نمی توانی از خاطر ببری. درختی که به یاد تولد عشق کاشتیم. همین درخت شاهد است آن همه روز و ماه تنهایی را، آن همه صبر و چشم انتظاری را. گواهی می دهد که من با تو خواب هایم را زندگی کردم و تو رویاهای سالیان دورت را تک به تک نفس کشیدی. هر کداممان هم که فراموش کنیم این درخت فراموش نمی کند که به یادبود یک دلبستگی ریشه گسترانده و به معجزه ی یک عشق بالیده. چشم های زلال تو روی تمام برگ هایش نقش بسته. همان طور که آهنگ دلتنگی های من در دلش پنهان شده است. نگاهش کن. گوش کن. به خاطر بیاور. کاش می شد که تمام عاشقان درختی بکارند. درختان گواهان بی انکار روزگار عاشقی اند که می توانند روزی در سکوت قصه ی بی تکرار خوشبختی خاموش را فریاد کنند.


متن خوانی خانم افسانه ناصری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

بخت درختان
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:34 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


درخت ها هم برای خودشان بخت و اقبال دارند. شاعر نشو. منظورم این نیست که مثلاً جنون در سرنوشت درخت بید نوشته شده باشد. دارم از اتفاق های کاملاً ملموس این جهان با تو حرف می زنم. به این ها که در حاشیه ی جاده های بین شهری ردیف شده اند نگاه کن. بخت این ها همیشه با بطری خالی نوشابه و خرده ریز نان گره خورده. این ها گناه کرده اند که سایه ای دارند برای مسافر های خسته ای که نمی دانند سفره ی ناهارشان را کجا پهن کنند؟! بخت درخت های لاغر سر کوچه ی آن مدرسه ی پسرانه را بگو، تلخ و دردناک! آن ها هر چند وقت یکبار باید این جمله ها را که با ناخن گیر روی تنشان حک می شوند تحمل کنند. «سهیل و نریمان، کلاس چهارم». درخت های خوشبخت هم داریم. آن ها که یک گوشه ی دنج پارک بالای سر نیمکت ها کاشته شده اند. آن ها می توانند در غروب روزهای خوب، پچ پچ های دو نفره را بشنوند. بعضی درخت ها هم هستند که یک سرنوشت کاملاً افسانه ای دارند. دست روزگار آنها را تبدیل می کند به یک صندلی راحتی کنار یک شومینه ی روشن. و دخترکی روی این صندلی به خواب می رود که پدر بزرگش زمانی به تمام تنهایی اش فکر کرده بود، در زیر سایه ی همان صندلی، در روزگاری که هنوز درخت بود.


متن خوانی آقای عبدالرضا اکبری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

عاشق که شدی...
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


عاشق که شدی شاعر می شوی. واژه ها خودشان پیدایت می کنند. می آیند و می نشینند روی شاعرانگی ات تا با دنیایی تازه رو به رو شوی. باورت نمی شود یک اتفاق ساده جهانت را زیر و رو کرده باشد. تازه می فهمی که پرنده ها بی دلیل آواز نمی خوانند و قصه ها آن طور که تو می خواهی به پایان نمی رسند. عاشق که شدی درخت ها را بیشتر از همیشه دوست خواهی داشت. جوانه های سبزشان را، سایه سار بی مضایقه شان را، حتی بغض نارنجی رنگ برگ هایشان را در هزار پاییز از یاد رفته. عاشق که شدی درخت می شوی، آن وقت پرنده ها خودشان پیدایت می کنند. می آیند و می نشینند روی شاخه هایت تا باور کنی هیچ پرنده ای بی دلیل آواز نمی خواند.


متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

هوا آلوده است
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 16:10 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 873 - چهارشنبه 14 اسفند 1392}


هوا آلوده است. پر گرد، پر غبار. ما هم البته مجبوریم تمام آن هوا را نفس می کشیم و آلودگی و غبارش را در ریه هایمان جا می گذاریم. بعضی آدم ها هم همین طور اند. از بس غر می زنند و ناله می کنند پر از گرد و غبار اند. خاک آلود اند. گِلی اند. حرف هایشان، فکر هایشان، حتی سلام و احوال پرسی شان شفاف نیست. گاهی که به دنیایت راهشان می دهی، می آیند، یک دنیا حرف و شکایت برایت می آورند. با کفش های گِلی، با لباس های خاک آلود، با هوایی که نفست را سنگین می کند، همه جا می چرخند و وقتی حسابی گرد و خاکشان را توی حیاط دلت تکاندند گِل کفش هایشان را روی اعصابت جا گذاشتند و شیشه ی نگاهت را سایه انداختند، می گذارند و می روند. آن وقت تو می مانی و یک دل پر از گرد و خاک و گِل که نمی دانی از کدام پنجره بیرون بریزی شان و با کدام باران تطهیر شان کنی. چاره ای نیست. فقط می شود دعا کرد هوا پاک تر از این شود و آن آدم ها زلال تر و اینکه خودمان هم گرد و غبار نباشیم برای دل دیگران.


متن خوانی آقای فرهاد بشارتی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

روز خاص
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 16:8 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 873 - چهارشنبه 14 اسفند 1392}


مثلاً امروز می تواند یک روز خاص باشد. فرق داشته باشد با بقیه روزهای تقویم. می توانی با خودکار قرمز کنارش تیک بزنی تا یادت بماند که امروز با بقیه ی روزها فرق دارد. شاید بی آنکه بدانی دلت بگیرد یا دوست داشته باشی فقط یک نام را زمزمه کنی. شاید تولد کسی باشد که مهم است. شاید هم روز رفتنش باشد. کسی که واقعیت داشته مثل من، مثل تو. اما آیا روز رفتن من و تو در تقویمی ثبت می شود؟ شاید در سالهای پیش در روزی مثل امروز اتفاق خاصی افتاده، کسی از پلی عبور کرده، پرنده ای از آسمان رد شده، رعد و برقی شده، کسی آوازی را زمزمه کرده، طلسمی را باطل کرده، پنجره ای را گشوده، کاری کرده که امروز من احساس کنم در روزی خاص نفس می کشم که با بقیه ی روزها فرق دارد و دلم برای کسی که سالهاست از این خیابان گذشته تنگ شده. انگار قرار است بعضی روزها نام کسی را به یادت بیاورد که هرگز نباید فراموش شوند. تمام روزهای سال می توانند خاص باشند اما بعضی روزها خاص تر اند به خاصی آدم هایی که دیگر نیستند.


متن خوانی خانم الهام جعفر نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

دلتنگی
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 16:7 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 873 - چهارشنبه 14 اسفند 1392}


بالاخره این دلتنگی به درختان هم سرایت می کند. یک روز صبح بیدار می شوی و می بینی که شاخه در شاخه گره خورده اند. کنار جوی خشکیده ی کوچه به دیوار لم داده اند و بی خیال اصل و نسب و ریشه اند. علت را نپرس. تمام این ها زیر سر کلاغ در به دری است که ندانسته در گوششان فریاد کشید و خواب زمستان شان را بر هم زد. حالا تمام روز و ماه هم باید برایشان لالایی بخوانم بلکه دلتنگی برگ های رنگارنگ، خشکسالی را نصیب شان نکند. و یا اسفندم را دود کنم به پایشان تا چشم حسود و بخیل بترکد. آخر این دلتنگی کار دست تمام گل های خانه می دهد. و دیگر دست خالی می مانم برای استقبال از بهار. حتماً می گویی حالا کو تا بهار. اما وقتی که درختی بد خواب شده و گلی که پای آمدن و نیامدن، پرپر؛ دیگر چه اشتیاقی برای سر سبزی می ماند؟ همان بهتر سرمای زمستان را سر بکشم تا حداقل گلخانه ی کوچکم سرما زده نشود. حالا می نشینم رو به روی تو و با خودم فکر می کنم دلتنگی اگر مسری بود تا به حال به تو هم سرایت کرده بود.


متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

اشک ژاپنی
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 15:36 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 872 - سه شنبه 13 اسفند 1392}


کوچیک که بودیم صداش می کردیم اشک ژاپنی. از بس گریه هاش تند تند روی صورت کوچیکش می لغزید و شونه های پیرهن قشنگ صورتیش رو خیس خیس می کرد. مادرم هم نیومده و سوال و پرسش نکرده گوشم را چنان می پیچوند که خیال می کردم توپ های سنگی زنجیر پای اسکروچ وصل شده به گوشم. انگار همیشه تقصیر من بود. از بس که چشمای خواهرم قشنگ بود و معصوم. از بس که خودش بی زبون و مهربون بود و کوچیک و قشنگ. حالا که بزرگ شدیم هر چی فکر می کنم چرا این طوری بود چشم خواهرم نمی دونم. فقط همیشه ی خدا هر خراب کاری ای که کرده بود با دیدن اون چشمای سیاه و چتری های کوچیک روی صورتش یادم می رفت. نگاهم می کرد و شر شر اشک می ریخت. دلم غش می رفت. دعا می کردم زود تر چتری ها رو بزنه کنار که بتونم دعواش کنم که نمی شد. و دعواش نمی کردم. یا اگه هم دعواش می کردم ساعت ها خوابم نمی برد. حتی وقتی کله ی عروسک فرنگیمو کنده بود و برده بود ته باغچه چالش کرده بود. یا چه می دونم، وقتی برای عکس هنر پیشه روی دیوارم مژه ی سیاه و خوشگل و سایه چشم سبز کشیده بود. کوچیک که بودیم به خواهرم می گفتم اشک ژاپنی. با هم کارتن ژاپنی می دیدیم و با هم بازی می کردیم. اما خواهرم که گریه می کرد همه چی یادمون می رفت. می نشستم و اشک های خواهرمو نگاه می کردم. کوچیک که بودیم دنیا اینقدر بزرگ نبود و آدم ها دور. خواهر ها پیش هم بودند. و اشک ژاپنی فقط مال کارتن ها بود.


متن خوانی خانم نعیمه نظام دوست (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

پسر گل به سر
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 15:34 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 872 - سه شنبه 13 اسفند 1392}


پسر گل به سرم بر تو سلام                   نقل بادام ترم بر تو سلام

سالروز تو مبارک روزی ست                    سال نیک اختری و پیروزی ست

دارم امید، سلامت باشی                       شاد و پر مهر و محبت باشی

ای که رویت چو گل نسرین است             خنده ات همچو شکر شیرین است

بس که شیرین سخن و بامزه ای              پسرم مستحق جایزه ای

لیک بشنو ز پدر پندی چند                       قند کم خور که ضرر دارد قند

لبت از بعد غذا پاک بکن                          بعد دندانتو مسواک بکن

پسر خوب که فندک نزند                         بر رخ هر که رسد چک نزند

با مگس کش نزند مهمان را                     نکند مسخره این و آن را

نکند مورچه ها را تهدید                           که بلرزند به خود همچون بید

داد و فریاد و فغان سر نکند                       شاخه های گلُ پرپر نکند

بچه ی لوس کند فحاشی                        نه گمانم تو از آنها باشی

باش تا شاخه ی شمشاد شوی                در خور مکتب استاد شوی

علم آموزی و دکتر گردی                          از همه علم و فنون پر گردی

بابا بیژن را دلشاد کنی                            گاه گاهی هم ازو یاد کنی

«بیژن ترقی»


شعر خوانی آقای احسان کرمی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, احسان کرمی, رادیو هفت

این شهر
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 15:33 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 872 - سه شنبه 13 اسفند 1392}


این شهر ظرفیت های زیادی دارد. مثلاً از آنجا که اسپند هم قافیه است با اسفند، و از آنجا که ماه آخر سال، سالگرد آشنا شدن ها بود، حالت بالقوه ی همه ی چهارراه هایش این است که تو را به یاد من بیندازند. و حالت بالفعل یعنی اینکه تو خیلی بی اعتنا برای پسرک منقل به دست که سعی دارد دود اسپند را به خوردت دهد بوق بزنی و رد شوی. خیلی از خیابان ها هست که با هم قدم زدیم اما برای من خاطره شد. و تو لا به لای روزمرگی هایت گمشان کردی. خیلی از فیلم ها را هم در همین سینما ها تماشا کردیم اما برای من سانس اول یک خاطره ی شیرین شد و برای تو سوژه ی کوچکی برای نقد. می دانی، شاید از همان ابتدا نباید به تو دل می دادم و البته به هر دلبند دیگری مثل تو. شاید واقعاً مشکل از من است که با هر کسی هم قدم می شوم به مقصد نمی رسم. همیشه هم سفرم در یک ایستگاه جا می ماند و شهر تازه را خودم به تنهایی کشف می کنم.


متن خوانی آقای امیر حسین صدیق (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

سیزده
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 15:31 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 872 - سه شنبه 13 اسفند 1392}


از قدیم الایام خیلی ها دشمنی دیرینه ای با عدد سیزده داشتند. اتفاقاً پلاک ساختمون ما هم اوایل سیزده بود. برای همین از همون ابتدا هر بلایی که سر اهالی ساختمون میومد همشو به پای نحسی پلاک میذاشتند. یه روز دست آقای زارع، همسایه طبقه بالا، می شکست، یه روز ماشین خانوم صبوری رو دزد می برد. یه روز هم برادرم پله های ورودی خونه رو دو تا یکی می کرد و می افتاد. در تمام این حوادث بدون استثنا نحس بودن پلاک خونه اصلی ترین مقصر بود. حالا تو بیا و ثابت کن تمام این حرف ها خرافاته. کو گوش شنوا؟

راستش با قدرت تاثیر گذاری اطرافیان، من هم کم کم داشتم باور می کردم که این عدد رابطه ی مستقیمی با تمام این اتفاقات داره. تا اینکه یه روز بالاخره اهالی ساختمون دست به کار شدند و فکری به حال این پلاک منحوس کردند. دوازده به اضافه یک! که سال هاست در سردر خونه ی قدیمی مون جا خوش کرده. اما هنوز هم سقف طبقه ی بالا چکه می کنه. لوله ی آب می ترکه، دندون نوه ی محترم خانوم میشکنه و برای بار دوم دزد به ماشین خانوم صبوری می زنه. اما جالب ترین قسمت ماجرا اینجاست که از روزی که پلاک خونه مون عوض شده تمام این اتفاقات دیگه هیچ ربطی به نحسی عدد سیزده نداره و اسمشو گذاشته اند قضا بلا.


متن خوانی خانم لادن مستوفی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, لادن مستوفی, رادیو هفت

صبر می کنم
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 15:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 872 - سه شنبه 13 اسفند 1392}


صبر می کنم تا انتهای این دو دلی و روزهای باقی مانده از سالم را به شوق تازه شدن رد می کنم. گفته بودی می آیی وقتی زمستان برود. وقتی ساعت خواب بماند و مهتاب، تاب شب را نداشته باشد. مگر چقدر زمان می برد تا یک دقیقه سکوت شکسته شود؟ و من بی دفاع تر از همیشه رو در روی تو به هر چه بوده و هست اعتراف کنم و به یادت بیاورم قرار آمدنت را. درست وقتی ماه به نیمه ی آسمان رسید و راه به انتها. گفته بودی می آیی، از همان گفته های محال که زبانشان را تنها خواب ها می فهمند و حالا درست همان زمان فرا رسیده. زمانی که باید علاج واقعه شوی و با آمدنت به داد تمام این آغاز های سر در گمم برسی.


متن خوانی آقای احسان کرمی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, احسان کرمی, رادیو هفت

پنجره
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر خواهم گشت. تو به من می خندی، من صدا می زنم: آی، باز کن پنجره را. پنجره را می بندی. من یاد پنجره ی اتاقم افتادم. پنجره ای که سال هاست بسته مانده و حرفی برای گفتن ندارد. کاش دیوار می شد تا حداقل تکیه گاه خستگی هایم شود. کاش یک روز که دلم گرفته بود باز می شد و کمی نور خورشید را برایم هدیه می آورد. اما مدت هاست خودش را پشت این پرده ها پنهان کرده. مدت هاست این اتاق طعم بهار را نچشیده. مدت هاست رنگ طلایی آفتاب از یادم رفته. پنجره ی بسته ی اتاقم من را از همهمه ی این شهر شلوغ دور می کند. اما مدت هاست صدای پرنده ها را هم از من دریغ کرده. از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم. ماشین هایی که پشت سر هم رد می شوند و ازدحام آدم هایی که از حال هم بی خبر اند. این ها که چیز جدیدی نیست. همان بهتر که این پنجره بسته بماند. همان بهتر که خودش را پشت همین پرده ها پنهان کند. اما کاش این پنجره هم دیوار بود. آن وقت یک تابلو نصب می کردم همین جا. یک تابلو از یک منظره ی ساکت و آرام. تصویر یک رود وسط جنگل و یک جاده که تا بی نهایت ادامه داشت. کاش این پنجره که حرفی برای گفتن ندارد لااقل دیوار بود. کاش تو پنجره را نمی بستی.


متن خوانی آقای علیرضا شجاع نوری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, علیرضا شجاع نوری, رادیو هفت

باران
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


دوباره باران گرفت

باران، معشوقه من است

به پیشوازش در مهتابی می ایستم

می گذارم صورتم را و لباس هایم را بشوید اسفنج وار

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد

باران یعنی قرار های خیس

باران یعنی تو بر می گردی

شعر بر می گردد

«نزار قبانی»


شعر خوانی آقای کوروش سلیمانی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, کوروش سلیمانی, رادیو هفت

وقتی که نباشی
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:53 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


وقتی که باشی دوست دارم رنج ها را هم     رنج تو می ریزد به پایم گنج ها را هم

آنقدر دنیا را گرفتار تبت کردی                      در اشتباه انداختی تب سنج ها را هم

تغییر را هر جا که باشی می توان حس کرد    با خنده شیرین کرده ای نارنج ها را هم

من مهره ی مار تو را دیدم که هم کیشم       مات شکوهت کرده ای شطرنج ها را هم

در منطق محض عددها دست دل بردی         وارونه کردی با محبت، پنج ها را هم

بی قید و بند قافیه این بار می گویم              از زندگی چیزی به غیر از تو نمی خواهم

«امید صباغ نو»


شعر خوانی آقای امید صباغ نو (شاعر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

نمی توانم
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:52 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


نمی توانم به ابرها دست بزنم. به خورشید نرسیدم. اما خیلی وقت ها کاری که تو دوست داشتی را انجام داده ام. دستم را تا جایی که می توانستم دراز کرده ام. شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم. اما انگار من آنی نیستم که تو می خواستی. برای آنکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم. نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم. برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی کاری از من برنمی آید. می گویی آغوشت باز است، اما خدا می داند برای چه کسی! نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم. نمی توانم رویا هایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم. نمی توانم... نمی توانم. پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن. هر چند من با تو روزهای خوبی را پشت سر گذاشته ام. اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو زمانی با من بود اما هیچ گاه دستش به خورشید و ابرها نرسید.


متن خوانی آقای کامران نجف زاده (مجری)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی