گم شده
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:4 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


گم شده ام از همین امروز صبح. دقیقاً از همان لحظه ای که مادر برای خانه تکانی عید، گلدان روی میزم را جابجا کرد و شال گردن رنگی محبوبم را همراه تمام لباس های زمستانی به صندوقچه ی چوبی سپرد. حالا تا زمستان بعد اگر دوباره بیایی، اگر دوباره برف بیاید چه می شود؟ لابد مثل قهرمان قصه های خیالی من از راه می رسی و تمام این دلخوشی های کوچک را از صندوقچه ی چوبی مادر بیرون می آوری یا برای دلگرمی من باز هم به حافظ می سپاری تا تمام فال هایم را ختم به خیر کند. و یا... بگذریم.... شیشه های پنجره امشب شفاف تر از شب های گذشته سکوت کرده اند. فنجان چای روی میز. انگار حواست نبود. من که چای نمی خورم. هنوز نیامده باز شروع کردی؟ ببین. دوباره برگشتم به روزهای سابق و من همان دختر خیالاتی ای شدم که حتی از همین جمله های ساده توقع معجزه دارد. همانی که گوشش پر شده از صداهای خیابان های بدون تو. پس لطفاً تا زمستان بعد اگر حواست بود این حرف ها رو مرور کن. شاید چیزی که دوست داشتم بگویم و نشد را فهمیدی.


متن خوانی خانم پرستو صالحی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تو بیایی
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:2 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعید اند         سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند         چشم های نگران، آینه ی تردیدند

نشد از سایه خود هم بگریزند دمی               هرچه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود        همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار               باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند       کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است     فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ثانیه ها، ساعت ها                از همین روز، همین لحظه، همین دم، عیدند


شعر خوانی آقای سروش صحت (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

بوی عیدی
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 14:0 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 881 - شنبه 24 اسفند 1392}


بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولَک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خش شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه، بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی، هوس یه آب تنی

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا بهار و باور می کنم


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

طعم جایزه
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


فرق می کند جایزه را از چه کسی گرفته باشی. معلم، دوست، پدر، مادر یا هر کس دیگری. دلیلش هم مهم است. اینکه چرا و برای چه این شانس نصیب تو شده. راستش، طعمش هم فرق می کند. گاهی یک شاخه گل می تواند از جایزه نوبل هم شیرین تر باشد. و این احساس را به تو ببخشد که تمام دنیا در دستان توست. گاهی درست برعکس. با هزاران هزار تندیس و جایزه ی نقدی و غیر نقدی دیگر جای خالی یک سری چیزها پر نمی شود.

کنارم نشسته بود. دستانش را در هم قفل کرده بود و با چشم های بسته زیر لب دعا می خواند. حال خوبی داشت. می خندید. اما وقتی اسمش را به عنوان نفر اول اعلام کردند، وقتی جایزه اش را گرفت، بغض کرد و گفت: باز هم دعام کردی؟ باز هم حواست بهم بود؟ حتی حالا که خودت نیستی تا شریک شادی هام باشی؟ چشم هایم پر از سوال بود. فهمید. انگار خودش دستگیرش شده بود. نگاهی به چهره ی متعجب من انداخت و گفت: با مادرم بودم. خیلی دوست داشت موقع گرفتن این جایزه کنارم باشه اما کاش می شد. کاش می شد این جایزه رو با یک لحظه بودنش تاخت بزنم. جایزه دیر رسیده بود. انقدر دیر که دیگه طعمش عوض شده بود.


متن خوانی خانم لیلا بلوکات (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, لیلا بلوکات, رادیو هفت

جایزه یا هدیه؟
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


از من پرسید: این یادگاری ها را هدیه گرفته ای یا اینکه به تو جایزه داده اند؟ با خودم فکر کردم: مگه فرقی داره. گفتم: به هر حال حالا که توی قفسه کمد منه. مگه فرقی هم میکنه؟ گفت: خیلی تفاوت میکنه. هدیه یعنی چیزی که کسی با همه ی محبتش به تو داده باشه. اما جایزه یعنی چیزی که تو به خاطر انجام دادن کاری می گیری. راستش رو اگه بخوای اگر اینا جایزه باشن تو حتماً هزینه هاش رو خودت پرداخت کردی، لطفی نداره! تازه جایزه را حتماً یک نفر که بالاتر از تو باشه به تو میده اما هدیه یعنی چیزی شبیه ارتباط دو دوست. خدای من، چه ماهرانه توانست با زبان تیزش زخم بیندازد به جان همه ی باور های من. همه ی آن یادگاری ها را برای موفقیت هایم در زندگی جایزه گرفته بودم. و چه چیز مهم تر از این که با دیدنشان احساس خوبی داشتم. جواب دادم: جایزه یعنی، ببین، از تو رضایت دارم و آدم های از خود راضی هیچ وقت شیرینی این جمله را درک نمی کنند.


متن خوانی آقای پندار اکبری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

جایزه ام باش
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


من برای داشتنت با خودم مسابقه گذاشته ام. حالا که برنده شده ام اگر تو جایزه ام نباشی پس چه کسی باشد؟ در عصبانی شدن های بی دلیلت، منِ معمولی می گفت: تو هم داد بکش، و منِ عاشق به سکوت و لبخند دعوتم می کرد.

در همه ی دقایقی که می دانستم داری به من دروغ می گویی من معمولی وسوسه ام می کرد مچت را بگیرم و من عاشق دلش می خواست به تو فرصت بدهد که برگردی و همه ی حقیقت را توضیح بدهی. همیشه وقتی بی خبرم می گذاشتی می شد که قید بودنت را برای همیشه بزنم اما وجه عاشق روحم نگهم می داشت. من به خاطر خواستن تو یک عمر با خودم جنگیدم. حالا که هستی کم نگذار. جایزه ام باش. باید فکر کنم تو اجر زجری هستی که بردم. زجر دوری. باید بفهمم پاداش کاش هایی هستی که نگفتم. جایزه ی همه ی صبوری ها. همه ی خوب دیدن ها. مردم جایزه هاشان را می گذارند جایی که توی چشم باشد. اما تو بیا و گوشه ی دلم پنهان شو. آنقدر سخت به دست آمده ای که تاب نمی آورم همه ی نگاه های جهان را.


متن خوانی خانم الهام جعفر نژاد (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

جایزه ارزشمند
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:54 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


به دنبال پیدا کردن یک دفترچه ی یادداشت، داشتم تمام کتابخانه ام را زیر و رو می کردم که چشمم به آن کتاب خاص با جلد سبز رنگ افتاد: «پرنده ای به نام آذرباد». کتابی که معلم انشای پنجم دبستان در آخرین روزهای کلاس به من جایزه داده بود. اما من هرگز لای آن را هم باز نکرده بودم. از او دلگیر بودم. سختگیر بود و همیشه بدترین نمره را به من می داد! حتی به انشاء های من که همه می گفتند عالی است و او می گفت که به درد نمی خورد. هرچه هم تلاش می کردم هیچ وقت راضی نمی شد و ایراداتی می گرفت که من سر در نمی آوردم. کتاب را برداشتم و ورق زدم. برگ هایش به زردی می زد. بعد از آن همه سال هنوز علاقه ای به خواندنش نداشتم. خواستم سر جایش بگذارم که توجهم به صفحه ی اول کتاب جلب شد. خط معلمم را شناختم. خلاصه و کوتاه برایم نوشته بود: شاید روزی نویسنده شدی و به همه گفتی من همانم که انشاء هایم به هیچ دردی نمی خورد. این کتاب را با دقت بخوان. جایزه ای است برای آن همه نوشته های به درد نخور. و نیز به پاس تلاش بی پایان تو برای بهتر نوشتن. فراموش نکن به تمرین ادامه بده. بی اراده شروع به خواندنش کردم. بی نظیر بود. قلبم فشرده شد. اگر همان موقع این جملات را دیده بودم و کتاب را خوانده بودم شاید اتفاقات دیگری برایم می افتاد. باید باز بنویسم. تمرین کنم و بنویسم. به پشت گرمی جایزه ی معلم سختگیرم. جایزه ای ارزشمند که قدرش را کمی دیر دانستم.


متن خوانی آقای عارف لرستانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

جایزه
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:52 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


دل توی دلم نیست که جایزه ام چه می شود. جایزه ای که وعده اش را داده اند، جایزه ای در شکیبایی همه ی روزهای کوتاه، همه ی شب های بلند. من، تو را جایزه می خواهم که نگاهت امید همیشگی ام بود و خاطره ات جایی داشت کنار دل دل لحظه هایم. در این پایان زمستان که هوا خوب است و بهار دارد لحظه به لحظه نزدیک می شود کمی تو، کمی محبت، کمی آرامش جایزه ی ماست اگر دستمان را بگیرید. ما به آینده خوش بین هستیم.


متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

هیچ وقت غروب را برای رفتن انتخاب نکن
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:46 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


هیچ وقت غروب را برای رفتن انتخاب نکن. غروب بی رحم ترین حسرت را با خود دارد. پشت سرت راه می افتد و با یک قلم موی سرخ رد پاهایت را پاک می کند و همین می شود که هیچ اثری از تو نمی ماند. شک نکن فراموش می شوی اگر رد پایی نباشد. اگر خاطره ای به جا نگذاشته باشی و یا اگر به فاصله ای اجباری تبعید شده باشی. شب، پس از تو با تمام لحظه های سردش دلت را می سوزاند و تو می مانی و کوله باری خالی رو به راهی که تا چشم کار می کند جاده است. برو... برو اما از من به تو نصیحت حتی اگر مجبور هم بودی هیچ وقت... هیچ وقت... هیچ وقت... غروب را برای رفتن انتخاب نکن.


متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

نامه ها
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


نامه ها پیام آورند. گاهی پیام های خوب و شادی بخش و گاهی پیام های غمگین کننده. بعضی شان به مقصد می رسند و بعضی دیگر نه. بعضی ها دنباله دارند و بعضی دیگر نه. بعضی نامه ها اما خیلی عجیب اند. نامه ای که هیچ وقت جوابی نداشت و منتظر جوابی هم نبود. نامه ای که هرگز ارسال نشد و هیچ کس به فکر ارسالش نبود. نامه ای که دوست داشت به مقصد برسد اما نرسید. نامه ای که هیچ وقت نوشته نشد چون می دانست واژه ها برای گفتن حرف هایش کم می آوردند. نامه ای که هیچ وقت به دست تو نرسید و الان بعد از این همه سال هنوز در دستان من است. گاهی بغض نامه ها در همین سطر های ساده جا خوش نکرده اند. گاهی باید سال ها بگذرد تا خودشان را نشان دهند؛ حتی اگر کسی با دستخط ساده ای فقط روی آن نوشته باشد: سلام.


متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

زیستن
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:41 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


زیستن را برایم معنا کن. آن هم در هیاهوی این جهان و آن جهان دیگری که می دانم پشت همین آسمان خراش ها انتظارم را می کشد. باید دست به کار شوم، مجالی نیست. لحظه ای غفلت، مسبب سوگواری سالیان دراز می شود. اینکه تو برای رفتن آماده بودی، اینکه من برای ماندن رفته بودم. هر کدام دنیای خودش را داشت.

زیستن در دنیای غریبی که در آن سوی ساختمان های سر به فلک کشیده ی شهر نفس می کشد دل شیر می خواست که من نداشتم. نمی شد به آینده ی نامعلومی که برایم خواب دیده ای دل خوش کنم. شاید برای همین در تکاپوی یک زیستن آن هم از نوعی دیگر چمدانم را بسته ام و به دنبال راهی برای فرار می گردم.

زیستن را برایم معنا کن وقتی ثانیه ها را می کشم و دست به دامان ساعت شماته دار خانه می شوم تا کمی به خواب برود. می روم تا رفته باشم. می روم تا رفته باشم برای ماندن. وقتی تو هنوز آن توئی نیستی که قرار بود بازگردد. شاید زیستنی از نوع دیگر لازم است تا دیگر از این آسمان خراش های بی دلیل خبری نباشد.


متن خوانی آقای رضا توکلی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

حسرت دیروز
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:39 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


اگر دنیا به عقب بر می گشت کلی اتفاق بود که باید درستشان می کردم. مثلاً اون روز که در خیابان اعصابم از دست یک راننده ای سمج و ناشی خورد شده بود ناراحتی هایم را به خانه نمی آوردم. جواب سلام همسرم را مهربان تر می دادم. وقتی بچه ام کاغذ نقاشی اش را به من نشان می داد چند ثانیه بیشتر نگاه می کردم. در روزنامه خواندم که آن نمایش نیم ساعته که در یکی از سالن های کوچک شهر روی صحنه بود نه متن معروفی داشت، نه بازیگر های بزرگی. کار خوبی از آب در اومده بود. اگر الان جمعه هفته قبل بود حتماً به تماشای اجرایش می نشستم. اگر دنیا به عقب بر می گشت حتماً به اون مشتری سمج آخر شب تخفیف می دادم. چون حالا که فکر می کنم حدس می زنم اون جنس روسری و اون رنگ فقط می توانست برای یک خانوم سن و سال دار مناسب باشد. اون نوه ی سر و زبون داری که من دیدم حتماً یک مادر بزرگ دوست داشتنی دارد. من می تونستم در خوشحال کردن اون شریک باشم. شاید به من بگویی: دیوانه! به خاطر این چیز ها حسرت دیروز را می خوری؟! و من به یادت می آورم: زندگی همین روزمرگی هایی است که به یادت نمی ماند.


متن خوانی خانم شهین تسلیمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

عاشق شدن
تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 19:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 878 - سه شنبه 20 اسفند 1392}


برادرم که عاشق می شود من می فهمم. مو هایش خیلی بلند می شود و بیشتر از همیشه ساکت به نظر می رسد. حتی کار با الگو های ریاضی را کنار می گذارد و تا صبح بیدار است. دیگر پیراهنش را خودش اتو می کند. و هزار بار دستش را می سوزاند و هزار بار از من ساعت را می پرسد. خواهرم که عاشق شده بود نماز هایش طول می کشید. حافظ را با صدای بلند می خواند. و بیخودی بغض می کرد و به گلدان حسن یوسفش خیره می شد. اما من روزی را که عاشق شدم به خاطر نمی آورم. فقط یادم هست بارانی سبز پوشیده بودم. چه بی تاب بودم تا تو حرف بزنی و تو ساکت بودی. نمی دانستم شادم یا غمگین. حسی میان این دو. اما کم کم ترس و امید و آرزو هر لحظه، هر ثانیه مهمان قلبم شدند، بی دعوت و ناخوانده. چقدر زود گذشت. شاید برای عشق، زمان، بیگانه ترین واژه باشد. تمام لحظه ها، فصل ها، هفته ها برای من پر از عشق اند. راستی، کی و کجا عاشقت شدم؟ عاشق تو که هیچ وقت عاشقم نمی شوی.


متن خوانی خانم نازنین فراهانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

در غیاب تو
تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 19:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 878 - سه شنبه 20 اسفند 1392}


چمدان در دست، کلید هر دری را که پشت سر می بندی به نخستین رودخانه ی سر راه پرتابش کن. خانه ها از همان لحظه ای که تو ترکشان می کنی کلنگی می شوند و سنگ های پیشانی سر درشان، مانند کتیبه های نانوشته، فرو می افتد. در غیاب تو نیز ارواح عتیقه ای، شب و روز، از درز درها و پرده ها رفت و آمد اهل محل را که تحلیل می رود به مرور، زیر نظر می گیرند. اما تو نیستی... اما تو نیستی. تو رفته ای دیگر. و پل های پشت سرت را، فرق نمی کند، خراب کرده باشی یا آباد. آنها ها را به سیلابی بسپار که هرگز به سرچشمه ی آسمانی اش باز نخواهد گشت... نخواهد گشت... نخواهد گشت. که هرگز به سرچشمه ی آسمانی اش باز نخواهد گشت. پس از تو همشهریانت مادام العمر سنگ سال های سپری شده را به سینه می زنند. تو اما هر کجا که لنگر انداختی با همان سنگ ها پلی بساز برای روز مبادایت.


متن خوانی آقای حمیدرضا آذرنگ (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

یاد تو افتادم
تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 19:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 878 - سه شنبه 20 اسفند 1392}


خیابان پشت پنجره را دیدم یاد تو افتادم. رد پا های لرزان سمت خانه را دیدم، یاد خودم افتادم. دستگیره ی یخ زده ی در، دست های بی احساس من و فکر و خیال اینکه باد وحشی... باد وحشی کاش لااقل خورشید را با خود نمی برد. تو که هوای برگشتن در سرت بود چرا زمستانم را هوایی کردی؟ حالا مجبورم تمام آخر سالم را با یک حس تازه بگذرانم، حسی آن سوی دلتنگی برای اتفاق های نیفتاده و این سوی بی خیالی برای نیفتاده های اتفاقی. حالا مجبورم برای آمدنت دست به دعا شوم. یاد تو افتادم. عجیب نیست؟ آن هم در شبی که برف نمی بارید.


متن خوانی آقای احسان کرمی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, احسان کرمی, رادیو هفت

بزنم یا نزنم؟
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:12 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


حرف ها دارم اما بزنم یا نزنم؟                       با تو ام با تو خدا را بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست     چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم               زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما                    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است               دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود              خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم           بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

 

برگرفته از کتاب «گل ها همه آفتاب گردانند» اثر قیصر امین پور


شعر خوانی آقای مهیار مهر آذر


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

بی حوصلگی
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:10 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


گاهی در اوج بی حوصلگی و روزمرگیِ مدام، اتفاقی می افتد که حالمان را بهتر می کند. نه یک اتفاق خاص و ویژه، نه. شاید تنها مثلاً روزت متفاوت تر از روزهای دیگر می گذرد. یا فقط یک حس آرام و دلنشین، یک خاطره ی دور، یک خیال نزدیک برای لحظاتی دلت را روشن می کند. یا می بینی داری به سادگی از یک چیز ساده لذت می بری. چیزی به سادگی لمس نسیم خنک پاییز با بوی خاک و برگ و باران، به خوبی قدم زدن بدون فکر و خیال اضافی، به هیجان دیدن انبوهی از بلال در گوشه ی پیاده رو، به خوشمزگی یک لیوان شکلات داغ، به رنگارنگی بساط یک زن کولی دست فروش، به قشنگی قابی با زمینه ی یاسی و ارغوانی، به غافل گیری هدیه گرفتن زود تر از زمان موعود، به آرامش یک جای دنج و دوست داشتنی برای غذا خوردن، به حس کردن رایحه ای جا مانده از یک عطر. و امروز حال من خوب است. حالی خوب و آرام. آرام به آرامی یک باران نم نم در یک عصر دم کرده اما دوست داشتنی.


متن خوانی خانم آرام جعفری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, آرام جعفری, رادیو هفت

دیگر کار از کار گذشته
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:8 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


خوب می دانم دیگر کار از کار گذشته. من که عمری گریزان از هر داستان بی انتها بودم حالا اینجا مسافر بی قرار این راه بی سر انجامم. این همه خط فاصله در نگاه و آن همه نقطه چین نگران در کلامت هیچ دردی از دل ما دوا نخواهد کرد. هر چه هم که از رفتن من بگویی و از ماندن خودت نه حواس من جمع پنجره های روشن خواهد شد نه گوش تو بدهکار وسوسه های تاریک. خوب می دانم حتی فکر نبودنت هم خواب هایم را به کابوس می کشاند. پس تلخی هایم را ببخش. دلم را ببین که به هوایت شیرین می زند. دیگر کار از کار گذشته. از همان روزی که گوشه ای از قلبم را کنار یک لبخند محزون جا گذاشتم. از همان روزی که قولت را به قفل رویا های من کلید کردی. از همان نسیم اعتماد و طوفان دلگرمی. از همان وقت، دریا دریا آب از سر دوست داشتن ساده ی ما گذشت و به باران رسید. دیگر کار از کار گذشته. نمی روم، نمی روی، از یادت، از دلم. می شود بمانی و نگذاری آب در دل این رویا تکان بخورد؟


متن خوانی آقای مجید واشقانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

بهار، پرده از عاشقی بردار
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:6 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق، بی تابی می آورَد و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور. زمین، هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت این راز را با هیچ کس در میان نگذار. نه با نسیم، نه با پرنده و نه با درخت. راز ها را که بر ملا کنی بر باد می رود و راز بر باد رفته، رسوایی است. هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی. هر قطره باران و هر دانه برف، رازی. و راز ها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن. زمین اما می گفت هیچ مگو که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد. به فراخی عشق. زمین می گفت دَم بر نیاور تا این سنگ سیاه، الماس شود و این خاک تلخ شکوفه ی گیلاس. زمین می گفت زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت. و بهار در همه ی زمستان، صبوری آموخت و تحمل و سکوت. و چه روز ها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها، چه ثانیه ها، سرد و چه ساعت ها، سخت. بی آنکه کسی از بهار بگوید. و بی آنکه کسی از بهار بداند. و زمین می گفت عاشقی این است که از شدت سرشاری، سر ریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره. عشق، آتش است و دل، آتشگاه. اما عاشقی آن وقتی است که دل، آتشفشان شود. زمین می گفت راز های کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود. راز باید عظیم باشد و عاشقی، مهیب. و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند. و بهار پرده از عاشقی برداشت. آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب. و جهان حیرت کرد.

 

برگرفته از کتاب «دو روز مانده به پایان جهان» اثر خانم نظر آهاری.


متن خوانی آقای مهیار مهر آذر


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

مثنوی پروین
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:24 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


مادر موسی چو موسی را به نیل            در فکند از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه             گفت کی فرزند خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای                  چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد                         آب، خاکت را دهد ناگه به باد

وحی آمد کین چه فکر باطل است             رهرو ما اینک اندر منزل است


...


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

ادامه مطلب
  • جوک جدید
  • ایران ماهی