پنجره
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر خواهم گشت. تو به من می خندی، من صدا می زنم: آی، باز کن پنجره را. پنجره را می بندی. من یاد پنجره ی اتاقم افتادم. پنجره ای که سال هاست بسته مانده و حرفی برای گفتن ندارد. کاش دیوار می شد تا حداقل تکیه گاه خستگی هایم شود. کاش یک روز که دلم گرفته بود باز می شد و کمی نور خورشید را برایم هدیه می آورد. اما مدت هاست خودش را پشت این پرده ها پنهان کرده. مدت هاست این اتاق طعم بهار را نچشیده. مدت هاست رنگ طلایی آفتاب از یادم رفته. پنجره ی بسته ی اتاقم من را از همهمه ی این شهر شلوغ دور می کند. اما مدت هاست صدای پرنده ها را هم از من دریغ کرده. از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم. ماشین هایی که پشت سر هم رد می شوند و ازدحام آدم هایی که از حال هم بی خبر اند. این ها که چیز جدیدی نیست. همان بهتر که این پنجره بسته بماند. همان بهتر که خودش را پشت همین پرده ها پنهان کند. اما کاش این پنجره هم دیوار بود. آن وقت یک تابلو نصب می کردم همین جا. یک تابلو از یک منظره ی ساکت و آرام. تصویر یک رود وسط جنگل و یک جاده که تا بی نهایت ادامه داشت. کاش این پنجره که حرفی برای گفتن ندارد لااقل دیوار بود. کاش تو پنجره را نمی بستی.


متن خوانی آقای علیرضا شجاع نوری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, علیرضا شجاع نوری, رادیو هفت

باران
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


دوباره باران گرفت

باران، معشوقه من است

به پیشوازش در مهتابی می ایستم

می گذارم صورتم را و لباس هایم را بشوید اسفنج وار

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد

باران یعنی قرار های خیس

باران یعنی تو بر می گردی

شعر بر می گردد

«نزار قبانی»


شعر خوانی آقای کوروش سلیمانی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, کوروش سلیمانی, رادیو هفت

وقتی که نباشی
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:53 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


وقتی که باشی دوست دارم رنج ها را هم     رنج تو می ریزد به پایم گنج ها را هم

آنقدر دنیا را گرفتار تبت کردی                      در اشتباه انداختی تب سنج ها را هم

تغییر را هر جا که باشی می توان حس کرد    با خنده شیرین کرده ای نارنج ها را هم

من مهره ی مار تو را دیدم که هم کیشم       مات شکوهت کرده ای شطرنج ها را هم

در منطق محض عددها دست دل بردی         وارونه کردی با محبت، پنج ها را هم

بی قید و بند قافیه این بار می گویم              از زندگی چیزی به غیر از تو نمی خواهم

«امید صباغ نو»


شعر خوانی آقای امید صباغ نو (شاعر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

نمی توانم
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:52 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


نمی توانم به ابرها دست بزنم. به خورشید نرسیدم. اما خیلی وقت ها کاری که تو دوست داشتی را انجام داده ام. دستم را تا جایی که می توانستم دراز کرده ام. شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم. اما انگار من آنی نیستم که تو می خواستی. برای آنکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم. نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم. برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی کاری از من برنمی آید. می گویی آغوشت باز است، اما خدا می داند برای چه کسی! نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم. نمی توانم رویا هایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم. نمی توانم... نمی توانم. پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن. هر چند من با تو روزهای خوبی را پشت سر گذاشته ام. اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو زمانی با من بود اما هیچ گاه دستش به خورشید و ابرها نرسید.


متن خوانی آقای کامران نجف زاده (مجری)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

خنده تو
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:50 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


نان را از من بگیر اگر می خواهی

هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری

آبی را که به ناگاه در شادی تو سر ریز می کند

موجی ناگاه آنی از نقره را که در تو می زاید

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی در های زندگی را به رویم می گشاید

عشق من

خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگ فرش خیابان جاریست

بخند زیرا خنده تو برای دستان من

شمشیری است آخته

خنده تو در پاییز، در کناره دریا

موج کف آلودش را باید بر فرازد

و در بهاران، عشق من

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بوده ام

گل آبی، گل سرخ کشورم که مرا می خواند

بخند بر شب، بر روز، بر ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره

بر این پسر بچه کم رو که دوستت دارد

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند

نان را، هوا را، روشنی را، بهار را از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم

«پابلو نرودا»


شعر خوانی آقای کوروش سلیمانی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, کوروش سلیمانی, رادیو هفت

بازی
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:48 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 871 - دوشنبه 12 اسفند 1392}


خیلی وقت ها تو زندگی هست که باید دست به سینه بشینی و نتیجه تصمیماتی که گرفتی رو تماشا کنی. بدون اینکه کوچک ترین فرصتی برای دستکاری کردنش داشته باشی. درست مثل یک بازیگر که فیلمنامه رو رد می کند چون نقش پیشنهادی به دلش نیفتاده، دوسش نداره، کوتاه ست، بلنده یا به هر دلیلی. یا اینکه تو در آوردنش باید خیلی کلنجار بره. براش سخته. چند ماه بعد یه جشنواره به پا میشه و فیلمی رو که فقط قصه شو روی کاغذ خونده، روی پرده تماشا می کنه. نقش رو دادن به یه نفر دیگه. همون جانشین محترم چقدر خوب دیده میشه. با اینکه نقش بلند نیست چقدر متفاوت جلوه می کنه. آدم باورش نمیشه. چه قدر تو اون فضا حل شده. دلت می خواد تا آخرین کلمه ی تیتراژ، ایستاده تشویقش کنی. اما تو موندی و یه حسرت بزرگ. کاش خودم بازی می کردم، کاش. حالا بیا با سرنوشت من بازی کن. شاید سهم کوچیکی از کل روزگار من داشته باشی اما باور کن مهمی. شاید فکر کنی شبیه تو نیستم اما فرصت کشف کردن منو از خودت نگیر. شاید خدا آخر این بازی برام دست بزنه.


متن خوانی آقای میلاد کی مرام (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد کی مرام, رادیو هفت

تنهایی چیست؟
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:44 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 870 - یکشنبه 11 اسفند 1392}


چیست تنهایی؟ که به کوزه ای شکسته می مانی، غزل که می خوانی اشک در حلقه ی چشمت پرده در می شود. دلتنگ می شوی. دلت برای خانه ی مادربزرگ پر می کشد. برای موسیقی و صداهایی که در خانه شان جاری بود. صدای گهواره، صدای رمضان، صدای افطار، سکوت سحری، صدای ته دیگ، بوی آشپزخانه، صدای از درخت بالا نرو، صدای بابات اومد، صدای یا الله، صدای افتادن در پشت بام، صدای بال کبوترها. تشک ها خنک بود، خنک. اکنون اما آجرهای کلاغ چین لب باغچه افتاده اند. یکی در میان. شمعدانی ها نیست. شب است اما صدای میرآب نیست. آب نمی اندازند. دیگر کسی از بی کسی کوچه ها کوچه باغ نمی خواند. من دلتنگ آن روزهایی هستم که ستاره ها آنقدر نزدیک بودند، آنقدر نزدیک بودند که در دست های بچگی مان جا می گرفتند و شمرده می شدند، به بهانه ی خوابیدن.


متن خوانی آقای ایمان سرور پور


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, ایمان سرور پور, رادیو هفت

حق واژه ها
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 870 - یکشنبه 11 اسفند 1392}


گیرم روزی معنی بعضی کلمات رو فهمیدی. کلماتی که نه تنها در خاطراتت جا خوش کرده اند بلکه تا گوشت و استخونت هم رفته اند و اصلاً شده اند جزئی از تار و پودت. روزی می رسه که دیگه کار از نگهداری  اون ها تو صندوقچه ی امن و دست نخورده ی دلت می گذره و تاب راز داری ات را از دست میدی و می خوای از نجابت واژه ها دست بکشیو اونا رو از دلت بیرون بریزی. حالا هرچه بادا باد. اما لحظه ای به فکر فرو میری. می بینی نه، اینا همون واژه هایی بودند که به گردنت حق داشتند. نمیشه بی هوا دستتو تو جیبت کنی و تمامی حق و حقوقشون رو پرداخت کنی و بگی به سلامت، لطفاً از دلم پیاده شید تا نفسی راحت بکشم. نمی شه چشماتو ببندی و به زبونت دستور بدی تمام دستور زبان رو زیر پا بگذارند و با گفتن یه جمله ی ساده همه چیز رو نابود کنند. تصور کن دکتر برات تجویز کنه هر روز راس ساعت هشت و سی دقیقه و چهل و پنج ثانیه لبخند بزنی و بعد تمام کلمات محفوظ شده ات رو مچاله کنی و دور بریزی. مگه میشه؟! به قول شاعر:

آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی        و آن شه بی نشانه را جلوه دهی، نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کف اش    گفتم می نمی خورم گفت مکن، زیان کنی


متن خوانی آقای میکائیل شهرستانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

درد ها
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:41 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 870 - یکشنبه 11 اسفند 1392}


یه جور خاصی شده ام. یه جور بی تفاوتی که هم خوبه و هم بد. به بی توقعی اجباری دچار شده ام. خوبی می کنم بدون هیچ توقعی. به سادگی همه چیز را فراموش می کنم. اما راستشو بخوای آدم گاهی توقع داره که دوستش داشته باشند. این طوری نیست؟ یه جور خاص که اصلاً خودم هم نمی دونم چه جوری. انگار تمام حواس پنج گانه ام رو گذاشته ام بیرون همین در و خود بی حواسم هر روز روی این کاناپه جلوی تلویزیون می شینم و به مرور چیز هایی که یادم نیست و یادم نمیاد می پردازم. خوبه یا بد؟ اینکه هر روز راس یه ساعت خاص بیدار می شم، لباس های همیشگیمو می پوشم، از همون راه همیشگی به محل کار میرم بعد دوباره همون راه رو بر می گردم و ادامه ی روز هم به «نمی دونم چه کنم» دچار می شم. یه جور خاصی شده ام که حتی خودم هم گاهی سر از کار های خودم در نمیارم. در کنار همین، روزمرگی ها و تکرار های بی توقعی را هم اضافه کن. حالا خوبم یا بد؟ حقیقتاً گاهی نیاز دارم که یه نفر پیدا بشه و صادقانه به من بگه حالا خوبم، امروز چه جوری ام؟


متن خوانی خانم پوران درخشنده (کارگردان)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

آخرین سمفونی زندگی
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 11:40 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 870 - یکشنبه 11 اسفند 1392}


این آخرین سمفونی زندگی مشترک ماست. می شنوی؟ آرام با ریتمی تکرار شونده. گویی در این لحظه می توان سال ها را کش داد. قواعد نواختن را عوض کرد و جور دیگر شنید. و جور دیگر هوا را از میان سوراخ های این ساز بیرون داد. لحظه ها نه می آیند و نه می روند. لحظه ها آفریده می شوند. لحظه ها خلق می شوند تا بازی مان را بر صحنه ی نمایش اجرا کنیم. لحظه ها تیک و تاک نبض من و تو می شوند. حماسه هایی که با هم می ساختیم. این نت های نامتعارف چه زیبا در گوش من و تو چیده می شوند. گوش کن. خوب گوش کن. این آرام ترین قطعه ی موسیقی دل ماست می شنوی؟ چای ات را بنوش.


متن خوانی آقای ایمان سرور پور


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, ایمان سرور پور, رادیو هفت

اشک
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 19:20 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 869 - شنبه 10 اسفند 1392}


اشک ها سرداران بی چون و چرای صورت اند. فرماندهان بی بدیلی که امر امر آنهاست. کافی است اراده کنند، آنگاه بخندی، نخندی، برایشان فرقی نمی کند. می آیند و می ریزند و می روند. مخصوصاً همان مواقع که عاجزانه از آنها می خواهی از تو فاصله بگیرند بیشتر با تو صمیمی می شوند و تنهایت نمی گذارند. گاهی از سر دلسوزی کنار چشم هایت چنبره می زنند و کسب اجازه می کنند برای دلداری. گاهی خودشان را شریک شادی هایت می کنند و به پهنای صورتت می ریزند. گذشته از تمام لحظه هایی که دستت را پیش این و آن رو می کنند اما بگذار آرام در گوشت بگویم دوستشان دارم. همین فرماندهان بی شرمی که هیچ وقت من را به حال خودم رها نکرده اند را می گویم. اشک ها همیشه هم بد نیستند. گاهی برای سبک شدن از سنگینی یک حرف، یک نگاه، یک دلتنگی لازم است بیایند و همراهت باشند. گاهی برای درک خوشحالی ام از بازگشت دوباره ات به خواب هایم لازم است اشک بریزم. شاید لازم است گاهی از مرز هایی که برای خودم ساخته ام عبور کنم و همه چیز را بسپارم به این فرماندهان کوچک.


متن خوانی خانم فلور نظری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

وارونگی
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 19:19 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 869 - شنبه 10 اسفند 1392}


سال ها پیش از خودم عبور کردم. خودم را کنار خاطره ای مرده جا گذاشته و گم شدم. تا وقتی که تو آمدی و من سرگردان را از زیر خروار ها غبار و خاک و خاکستر بیرون کشیدی. سیاهی هایم را شستی و مرا به بند دلت آویختی. اما کسی که پیدا شد انعکاسی واژگون از من بود. از آن روز، وارونه زندگی می کنم. حالا دیگر نمی دانم روزم از کجا شروع می شود. نام کوچکم را در کدام دفتر مشق جا گذاشته ام. در خیالم قدم می زنم و در واقعیت به سکون می رسم. تابستان ها شال گردن می بافم و در پاییز جوانه می زنم. در خواب هایم زندگی می کنم و در بیداری هایم رویا می بینم. آینه را باور ندارم و حتی به صدای باران هم مشکوکم. اسارت را رهایی می دانم و رنج دلتنگی را مرهم عشق. شاید قرار نبود این اتفاق بیفتد. ولی افتاد. در همان شبی که باران از زمین به آسمان می بارید، مثل همین حالا، که باید از شوق داشتن تو بخندم اما دلم می خواهد اشک بریزم. تو هم بیا. بیا و با من به این همه واژگونی دلچسب بخند.


متن خوانی آقای کیهان ملکی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

طاقت بیار رفیق
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 19:17 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 869 - شنبه 10 اسفند 1392}


فرصت بده تو فکر هم باشیم

فرصت بده دنبال هم باشیم

تقدیر اگه یاری کنه ما رو

شاید بتونیم مال هم باشیم

فرصت بده یک بار از اول

با هم ببینیم که چه ها کردیم

اونقدر دلتنگیم و عاشق که

باید مسیرُ زود برگردیم

آینده مون شاید لبالب از

رویای بی اندازه ای باشه

این چشم های رو به روی هم

شاید شروع تازه ای باشه

دیگه نباید از کسی ترسید

امیدواری تو نگاه ماست

دیگه نباید غصه خورد وقتی

خونه نشسته چشم به راه ماست

«مهدی موسوی»

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تو خوب مطلقی
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 19:16 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 869 - شنبه 10 اسفند 1392}


اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کنده ی ما یادگاری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو با تفاهم٬ عشق می سازیم

از این پس عشق ورزی هم قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده تر خواهیم کرد٬ آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی من خوب ها را با تو می سنجم

بدین سان بعد از این خوبی عیاری تازه خواهد یافت

«حسین منزوی»


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

ترجیع بند
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 19:15 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 869 - شنبه 10 اسفند 1392}


ای فدای تو هم دل و هم جان                    وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر                      جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن ز دست تو مشکل                   جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پر آسیب                         درد عشق تو، درد بی‌ درمان

بندگانیم جان و دل بر کف                         چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل                      ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه شوق             هر طرف می ‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم                             سوی دیر مغان کشید عنان


...


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

ادامه مطلب
آلبوم عکس
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 19:12 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 869 - شنبه 10 اسفند 1392}


بین تمام عکس های کودکی ام همانی را دوست دارم که کنار تو ایستاده ام با خنده ای از ته دل. انگار فقط می خواسته ام نبود دندان هایم را به رخ عکاس بکشم. با مو های فرفری و چشم هایی که هنوز معصومیت کودکانه ی خودشان را داشتند. کنار باغچه ی آجر چینی شده ی حیاط و بوته های گل رز های مادر. خوب یادم است بعد از این عکس دعوای جانانه ای بر سر سوار شدن سه چرخه ی زرد تو داشتیم. هنوز یادم نرفته صدای پدرم را که مدام می گفت: یک دقیقه بی حرکت واستا بچه جان بگذار حد اقل یک عکس درست و حسابی داشته باشی. و ما به خیال شیرین کاری های کودکانه دست به چه کارها که نمی زدیم. ژست های عجیب و غریب. شیطنت هایی که نمی دانم چطور به ذهن مان می رسید و از همه مهم تر خنده هایی که حالا حسرت شان را می خوریم. در هر برگ آلبوم، یک سال بزرگتر می شوم. بزرگ تر می شوی. تا اینکه دیگر هر کدام مان راهش جدا می شود و می رسی به عکس تکی گوشه ی یک قاب کهنه ی کنج دیوار. همین جا است که حس مالکیت مفهوم عکس ها را تغییر می دهد. برای همین همیشه عاشق عکس های بچگی مان بوده ام.


متن خوانی آقای شهرام عبدلی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

غزلی از سعدی
تاريخ : یکشنبه 18 اسفند1392 | 15:54 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 868 - پنجشنبه 8 اسفند 1392}


ای یار جفا کرده ی پیوند بریده               این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم       گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند          افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده

در خواب گزیده لب شیرین گل اندام         از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

پس در طلبت کوشش بی فایده کردیم     چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحب نظران صید نکردیم           الا به کمان مهره ی ابروی خمیده

میلت به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس     غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

گر پای به در می نهم از نقطه ی شیراز     ره نیست تو پیرامون من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد             رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده ی سعدی             گر دیده به کس باز کند روی تو دیده


شعر خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, منصور ضابطیان, شعر خوانی, رادیو هفت

روزی که عاشق شدم
تاريخ : یکشنبه 18 اسفند1392 | 15:49 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 868 - پنجشنبه 8 اسفند 1392}


پنجشنبه، چهارده اسفند، ساعت یازده صبح، من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه ی باران های عالم سر من می ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی. عشق مثل دامنی گر گرفته است. به هر طرف که می دوی شعله ور تر می گردد. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم طوفانی شد. پنجره ها و در ها باز و بسته می شدند و شرق و شروق به هم می خوردند. شیشه ها می ریختند و آینه ترک بر می داشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و همه ی درختانش عازم من بودند. کوه ها کج و معوج می شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می رفتم، شیراز به استقبالم می آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می آمد. من هم از روی سپاس گذاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دستی که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم چون خودم پیش پیش خبر داشتم. می دانستم چون حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی. روزی حوالی دانشگاه تهران می رفتم تا کتابی از مارتنسلین را درباره ی کرگدن اوژن یونسکو پیدا کنم. ابتدای فرصت پیاده شدم. آن طرف خیابان پیرمردی را دیدم که گریه می کرد. پرسیدم: ااا پس چرا گریه می کنی؟ در میان بغضی گفت: پولمو نداد و رفت. گفتم: کی؟ گفت: فال ازم خرید. پاکتو پاره کرد، فالشو دید، پول نداده گذاشت و رفت. گفتم: عیبی نداره بده به من. من خودم عاشق فال خونده شده، کاسه ی لب پر، اشک ریختن. فال را گرفتم.

«دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم    با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی»

حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم. خدایی نکرده اگر تا هفت می شمردم چه می شدم؟! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می چرخید. جوری که عالم فقط دو فصل می شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز.

 

برگرفته از کتاب «اجازه می فرمایید گاهی خواب شما را ببینم» اثر محمد صالح علا


متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

این نیز بگذرد
تاريخ : یکشنبه 18 اسفند1392 | 15:46 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 868 - پنجشنبه 8 اسفند 1392}


تا کی کشم جفای تو این نیز بگذرد           بسیار شد بلای تو این نیز بگذرد

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند      خوش باش که از جفای تو این نیز بگذرد

آیی و بگذری و به من باز ننگری                ای جان من فدای تو این نیز بگذرد

ای دوست، تو مرا همه دشنام می دهی    من می کنم دعای تو این نیز بگذرد

آمد دلم به کوی تو نومید بازگشت              نشنید مرحبای تو این نیز بگذرد

بگذشت آنکه مرا دوست داشتی همی       دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد


شعر خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

به که مانی
تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند1392 | 19:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 867 - چهارشنبه 7 اسفند 1392}


ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هرچه در او هست صورت اند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هرکه را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگو که چنانی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نذره اول ز شخص می ببر ای دل

که باز می نتواند گرفت نذره ی ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده ها به در افتاد راز های نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق بر آمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی؟

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی؟

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می روی به سلامت سلام ما برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی، بکش چنان که تو دانی

«سعدی»


شعر خوانی آقای محمد بحرانی (صداپیشه)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, محمد بحرانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی