X
تبلیغات
یک فنجان چای با رادیو هفت - رادیو هفت
تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 22:12 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 859 - دوشنبه 28 بهمن 1392}


تک تک دانه های باران

می خواهند داور عمر ما باشند

باشند

ما اعتراضی نداریم

صدای یک پرنده عمر ما را

در صبح کاهل زمستان به هم می ریزد

این زمستان کاهل

جبران روزهایی است

که ما عمر را در یک روز برفی

بر سر آواز مدام یک پرنده باختیم

من در آن زمستان کاهل به تو گفتم:

شام را بیرون از خانه بخوریم

سرت را به کنار صورتم آوردی

گفتی: ما پول نداریم

کسی شاهد ما نبود

در همه ی عمر ندانستم که چرا تو

مدام و همیشه با من آرام صحبت می کردی

نگاهت از فردا

مدام به پنجره و به دانه های باران خیره بود

کبوتران را گروه گروه

برای دفن به گورستان می بردیم

تو همچنان به دانه های باران خیره بودی

گاهی مرا صدا می کردی و می گفتی:

ما پول نداریم

شام را بیرون از خانه بخوریم

 

برگرفته از مجموعه «ساعت ده صبح بود» اثر احمدرضا احمدی.


شعر خوانی آقای کوروش سلیمانی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, کوروش سلیمانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 22:10 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 859 - دوشنبه 28 بهمن 1392}


عجیب است. عجیب که همیشه همه جا هستی. از خواب که بیدار می شوم پشت پرده، کنار پنجره می بینمت. با آفتاب سر می خوری و داخل اتاق روی صندلی می نشینی. با هر مشت آبی که به صورتم می زنم در آینه نگاه می کنم و می خندی. کنار بساط صبحانه می نشینی و با من چای می خوری. موقع تماشای تلویزیون مدام از جلوی چشمانم رد می شوی و حواسم را با خودت پرت می کنی. کتاب که می خوانم صدایت مدام در گوشم نجوا می کند. وقت کار، هزار خاطره ی دور و نزدیک را به یاد من می آوری. غروب ها گاهی بغض می کنی. گاهی سرخوش لبخند می زنی. همه جا هستی. در متروی شلوغ، کنار اتوبوس خلوت. در آرامش صدای قمری ها و جیغ و داد گنجشک ها. همراه سوز سرد زمستانی و روبروی گرمای مطبوع شومینه. در فال های پر شگون حافظ. ته فنجان های خالی قهوه و لا به لای خطوط نا مفهوم کف دست. روی زمین خاکی کوچه و پشت شاخ و برگ درختان، تصویر ماتت در تمام شیشه ها پیدا می شود. و حتی با سماجت کنار لباس های فشرده در چمدان پنهان می شوی و پا به پای من تا آن سوی جاده های فراموشی می آیی. هیچ راهی برای نبودنت از یاد بردنت نیست. نمی دانم، دنیا را که نمی توانم تغییر دهم. پس شاید روزی عاقبت مجبور شوم خودم را عوض کنم.


متن خوانی خانم نیلوفر پارسا (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 22:0 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 859 - دوشنبه 28 بهمن 1392}


این روز ها حالم را فقط تویی که نمی فهمی. تا می رسی به من تمام خاطرات کهنه ات سر باز می کند و یاد گذشته رهایت نمی کند. وقتی... از هرچه بگویم بی فایده است. اصلاً زمستان یعنی همین. یعنی همین که پایت سر خورد و افتادی دیگر کسی نیست که بلندت کند. یعنی تا چشم هایت را نبندی تا خوابت نبرد، کسی به دیدارت نمی آید. و تمام شب را هم که بیدار بمانی و تمام سال را هم، کسی که باید باشد نیست. این روز ها حالم را فقط تویی که نمی فهمی و دست بر قضا انگار همه چیز به تو بستگی دارد. پس تا دیده نشده، از همان راهی که تا به حال نیامده ای به دیدارم بیا.


متن خوانی آقای کوروش سلیمانی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, کوروش سلیمانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 20:4 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 858 - یکشنبه 27 بهمن 1392}


اول دسته کلیدم را گم کردم. بعد شماره ی عابر بانکم را فراموش کردم. بعد هم کارت عابر بانک و گواهی نامه و دفترچه بیمه رو نمی دونم کجا جا گذاشتم. کیف پولم که اصلاً غیب شده و من نمی دونم گوشی موبایلم... من تلفن همراه داشتم؟! نداشتم! شاید داشتم. اما چرا هیچ شماره ای یادم نمیاد. اینارم که میگم نمی دونم از کجا شنیدم. وگرنه من نه دسته کلید یادم مونده و نه اصلاً می دونم عابر بانک به چه دردی می خوره. راستش اصلاً بلد نیستم با این دستگاه ها کار کنم. نه اینکه بلد نباشما، انگار یادم رفته. حالا اینا مهم نیست. من خونمون هم گم کردم. نمی دونم اصلاً اینجا کجاست. غریبه ها رو نمی شناسم. همینایی که روبروی من ایستادن. همین همین آقای بد اخلاق. من فقط از اینجا رد می شدم. شاید می خواستم آدرس بپرسم یا... هاااااا، دنبال نونوایی می گشتم بعد به من گفتن بیا بشین اینجا روی این صندلی پشت این میز. خب الان باید چی کار کنم. حرف بزنم تا وقتی شما کات بدین؟ اونوقت چی میشه؟ بعد میتونم برم؟ ولی من فقط اومده بودم... شما دسته کلید منو ندیدین؟ من اصلاً اینجا چی کار می کنم؟


متن خوانی خانم آناهیتا همتی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, آناهیتا همتی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 20:1 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 858 - یکشنبه 27 بهمن 1392}


یک باغ داشتیم و بهاری همیشگی

باغی پر از طراوت دستان مادرم

صد ها هزار چلچله هر روز می شدند

در کوچه باغ عاطفه مهمان مادرم

آیینه بود و پنجره ای بود رو به باغ

نجوای برگ ها و طنین صدای رود

در دست های مادر من جای پینه ها

آن روز ها بهار و گل و عطر پونه بود

مادر همیشه دست به آیینه می کشید

انگار چشم هایش پر از انتظار بود

سجاده اش همیشه پر از عطر نسترن

در دست هایش پاکی صد ها بهار بود

آن روز ها گذشت و بهار از میان باغ

کوچید و رفت سمت افق های دور دست

پاییز سر رسید و غریبانه و لجوج

بر روی شاخه های درختان ما نشست

آن روز ها گذشت و دگر مادر

مرا از سمت باغ سوخته برگی صدا نکرد

بر آینه نشست غباری به رنگ غم

دیگر کسی برای دل من دعا نکرد

اینجا دگر صدای دل انگیز رود نیست

اینجا اتاق کهنه و تاریک یاد هاست

از پنجره نگاه کن اما در آسمان

یک قاصدک هنوز در آغوش باد هاست

شاید هنوز دست نوازش گر نسیم

آن باغ را به پنجره پیوند می زند

تصویر کهنه ی دل من روی طاقچه

انگار سال هاست که لبخند می زند


شعر خوانی خانم احترام برومند (گوینده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 17:15 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 857 - شنبه 26 بهمن 1392}


از تو سخن

از به، آرامی

از تو سخن

از به، تو گفتن

از تو سخن

از به، آزادی

وقتی سخن از تو می گویم

از عاشق، از عارفانه می گویم

از دوست دارم، از خواهم داشت

از فکر عبور، در، به تنهایی

من با، گذر از دل تو می کردم

من با سفر سیاه چشم تو زیباست، خواهم زیست

من با، به، تمنای تو خواهم ماند

من با سخن از تو خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می گیریم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغانِ در پنهان

ما خاطره ایم از به نجوا ها

«یدالله رویایی»


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 17:13 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 857 - شنبه 26 بهمن 1392}


هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز             تو را به کام خود و با تو خویش را دمساز

روندگان حقیقت ره بلا سپرند                         رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

غم حبیب نهان به ز جستجوی رقیب                که نیست سینه ی ارباب کینه، محرم راز

چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت                که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز

بدین سپاس که مجلس منور است به دوست     گرت چو شمع بسوزند پای دار و بساز

ملامتی که به روی من آمد از غم عشق            ز اشک پرس حکایت که من نی ام غماز

امید قد تو می داشتم ز بخت بلند                     نسیم زلف تو می خواستم ز عمر دراز

به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی                  که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق                   نوای و بانگ غزل های حافظ شیراز

 

تعبیر فال:

از دشواری راهی که برای رسیدن بر گزیده ای آگاهی، اما همه دشواری ها را به جان خریده ای. راز خود را با کسی در میان مگذار. اگر با مشکلی مواجه شدی سعی کن با صبر و بردباری آن را برطرف سازی. تو به همت اراده خود موفق خواهی شد.


حافظ خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, حافظ خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 17:12 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 857 - شنبه 26 بهمن 1392}


من آماده ام. آماده برای متوقف کردن ساعت ها و خواباندن خاطرات. برای کندن نقاب لبخند های کم رنگ. برای داشتن تمام زندگی ام بدون تو، تمام زندگی ام بدون من. برای چشم بستن روی نگاه آینه و گوش بستن روی صدای باران. آماده ام برای غریب شدن و غریبه دیدن. برای عبور از کنار موج موج دلتنگی و ابر ابر بغض گلوگیر. که فاتحه ای بخوانم برای تمام آرزو هایی که بی سوال و بی گناه در هوایت بی نفس شدند. همه ی این ها یعنی دوستم نداشته باشی، دوستت نداشته باشم و آب هم از آب تکان نخورد. اما دروغ چرا، تکان می خورد. در قلب من تکان می خورد. در قلب لب پر شده ی بی درمانم. که می گیرد از این همه نبودن تلمبار شده ات در خانه. وقتی بی قراری ام را ساعت ها قدم می زنم، وقتی پایم می لرزد، انگار که لبه ی زندگی بایستم و از ارتفاع این همه سال به پایین نگاه کنم. وقتی دست خودم را می گیرم و به خودم دلداری می دهم که کمی صبر، کمی امید، شاید معجزه ای. قانون تو همیشه همین بوده. باید رهایت کنم تا شاید تکه تکه ی دلت را از گوشه گوشه ی خاطراتت جمع کنی و بیاوری که برایت بند بزنم. شاید دور بمانی و از دور ببینی و به یاد بیاوری که تو یک عمر رویا به من بدهکاری.


متن خوانی خانم فاطمه آل عباس (گوینده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 17:10 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 857 - شنبه 26 بهمن 1392}


مادر عادت داشت همه ی کارهای روزانه اش را یادداشت کند. چیزهایی که می خواست بخرد، کارهایی که باید انجام می داد و حتی تلفن هایی که می خواست بزند. من هم از سر شیطنت، همیشه سعی می کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم. فقط برای اینکه در تنهایی اش و درست در یک لحظه ی معمولی که انتظارش را ندارد او را بخندانم. مثلاً اگر در لیست تلفن هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، من جلویش می نوشتم ناپلئون. می شد زنگ به دایی جان ناپلئون! یا در لیست خرید نوشته بود خرید شیر. قبل و بعدش یک بچه و آفریقایی اضافه می کردم که بشود خرید بچه شیر آفریقایی! یا بار دیگر زیر لیست کارهای مهمش نوشته بودم: پیدا کردن یک عروس پولدار برای پسر گلم! خلاصه  هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می دیدیم می گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ امروز حسابی خندیدم. خدا بگم چیکارت نکنه بچه! یک روز که سرمای شدیدی خورده بودم و سردرد امانم را بریده بود به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسبانده بودم که هنگام خرید یادم بماند. کنار چیزهای دیگر نوشته بودم مسکن برای سردرد. کنارش خط مادر نوشته بود: دردت به جانم!


متن خوانی آقای نیما رئیسی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, نیما رئیسی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 17:8 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 857 - شنبه 26 بهمن 1392}


توی یک جنگل تن خیس کبود

یه پرنده آشیونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشید تو پرش

جنگل بزرگ خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی رو درختا می پرید

تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگین اومدن

دنیای قشنگشو بهم زدن

هر چی صبر کرد آسمون آبی نشد

ابرا موندن، هوا آفتابی نشد

بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید

یه دفه دیوونه شئ از توی جنگل پر کشید

زندگیشو توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خورشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشید، یکی تو آسمونه

مرغ عاشق رو زمین فراوونه

روزی یکی به بالا چشم می دوزه

می پره میره با اینکه می دونه می سوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدو دید

اسم من یه قصه شد این قصه رو دنیا شنید


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 17:6 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 856 - پنجشنبه 25 بهمن 1392}


روبرویم نشسته. دستش را زیر چانه گذاشته و نگاهم می کند. می گوید: خب چیزی بگو. حوصله ام سر رفت. دل و دماغ هیچ چیز ندارم. کلافه ام. تو هم که بد تر از من. بق کردی یه گوشه و لام تا کام حرف نمی زنی. می گویم: خب منم حوصله ام سر رفته. حوصله حرف زدن ندارم. حال و هوای خونه گرفته است. انگار که منتظر این جمله باشه جواب می ده: حوصله ی خرید کردن داری؟ قدم می زنیم. هوا می خوریم مغازه ها رو تماشا می کنیم. یه کم خرت و پرت می خریم. تازه شاید روی زمین یخ زده سر بخوریم و بخندیم حالمون جا میاد! خنده ام می گیره. میریم و مث بچگی هامون هر گوشه و کناری که برف می بنیم رد کفشامونو یادگار می گذاریم. می رسیم به یه کتاب فروشی. بوی کتاب و کاغذ وسوسه ام می کنه برای خرید. می چرخم و می بینم و انتخاب می کنم. طبقه ی پایین. فروشگاه لوازم تحریر و بازی. پر از رنگ. پر از جذابیت. با لعابی از شادی کودکانه. با هیجان، می گرده و هر چیزی که توجه اش رو جلب می کنه بر می داره. چه می دونم، خودکاری که نامرئی می نویسه. پاک کن های فانتزی. پازل هزار تیکه. کارتون تام و جری. حتی یه عروسک کوچیک چاق. از اونجا هم یه سری میریم قنادی. با یه تیکه کیک شکلاتی بیرون میاییم. بر می گردیم خونه. ماحصل قدم زدنمون رو روبرومون می چینیم. با دیدن هر کدوم از اون چیزای ساده کلی ذوق می کنیم. انگار خرید درمانی تاثیر خودشو گذاشته بود. سرخوش و سرحال با بوی کتاب و طعم خوش چایی داغ با کیک شکلاتی.


متن خوانی خانم فلور نظری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 16:4 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 856 - پنجشنبه 25 بهمن 1392}


عاشق مشوید اگر توانید                تا در غم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود                دانم که همین قدر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق                   تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید                    تا آب ز چشم خود نرانید

معشوقه وفای کس نجوید              هرچند ز دیده خون چکانید

این است رضای او که اکنون            بر روی زمین، یکی نمانید

این است سخن که گفته آمد          گر نیست درست بر مخوانید

بسیار جفا کشید آخر                    او را به مراد او رسانید

این است نصیحت سنایی              عاشق مشوید اگر توانید


شعر خوانی خانم شبنم مقدمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 16:0 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 856 - پنجشنبه 25 بهمن 1392}


پرنده گفت:

چه بویی، چه آفتابی

آه، بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش

خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه فقط یک پرنده بود


شعر خوانی خانم افسانه بایگان (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 15:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 856 - پنجشنبه 25 بهمن 1392}


خرید کردن همیشه مستلزم یک سری مقدمات است. از جمله برنامه ریزی و پرس و جو درمورد محل مناسب برای خرید و یا نمی دانم نشانی و زمان حراجی های جور وا جور. اما شکی نیست که با شنیدن واژه ی خرید، همگی یاد پول می افتیم و یاد کارت های عابر بانکی که... . اجازه بدهید بروم سراغ اصل مطلب. یکی از روز های آخر سال، دوستم که همیشه دنبال حراجی های آخر فصل بود یکی از این حراجی ها را به من معرفی کرد و من هم برای خرید پالتو راهی آنجا شدم. وارد مغازه شدم. جای سوزن انداختن نبود. یک پالتوی طوسی رنگ انگار از آن طرف مغازه برایم دست تکان می داد. حسابی چشمم را گرفته بود. اتیکت آویخته به آستینش را نگاه کردم. قیمت پس از تخفیف چهل درصدی، فقط چهل و پنج هزار تومن. بدون معطلی پالتو رو پرو کردم و بعد از اینکه خیالم از همه جهت راحت شد پالتو را روی میز فروشنده گذاشتم و کارت عابر بانکم را به او دادم. فروشنده که اعصاب درست و حسابی نداشت پرسید: رمز کارت؟ رمز را گفتم اما با عصبانیت گفت: میگه موجودی نداره. حسابی جا خوردم. امکان نداشت. حداقل دویست هزار تومن موجودی داشتم. این رو به فروشنده ی بی اعصاب هم گفتم ولی ای کاش نمی گفتم! ای کاش سر تکان می دادم و از فروشگاه خارج می شدم. ای کاش ... . فروشنده این بار نه با عصبانیت که با لبخند کجی که سعی در مخفی کردنش داشت گفت: با دویست هزار تومن اومدی پالتوی چهارصد و پنجاه هزار تومنی بخری؟! خدا رو شکر که لااقل دل این آدم بد خلق را برای لحظه ای شاد کرده بودم.


متن خوانی خانم حدیث تهرانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, حدیث تهرانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 15:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 856 - پنجشنبه 25 بهمن 1392}


شاید تا به حال برایتان پیش آمده باشد که مجبور شده اید چیزی را که دوستش دارید و وابستگی خاصی به آن پیدا کرده اید را بفروشید. حالا می تواند ماشین، خانه و یا حتی پرنده تان باشد. خیلی دوستش داشتم. از بچگی عادت کرده بودم همیشه گوشه ی حیاط خانه ببینمش که خسته و تنها نشسته و نگاهمان می کند. خیلی وقت ها دلم برایش می سوخت. مخصوصاً چله ی زمستان که از راه می رسید و او مجبور بود با سرمای هوا بسازد و چیزی نگوید. پدر می گفت این ماشین، اولین چیزی بوده که با پول خودش خریده و از آنجایی که علاقه ی خاصی به ماشین های قدیمی داشت، مخصوصاً این ماشین که برایش یادآور خاطراتی بود هیچ وقت آن را نفروخت. اما نمی دانم چه شد که یک روز بی هوا به سرش افتاد برایش مشتری پیدا کند. ماشین تمیزی بود. پدر تمام این سال ها به چشم یک یار و همدم به آن نگاه می کرد. حسابی مواظبش بود تا مبادا خط بیفتد. تا اینکه بالاخره دلش را به دریا زد و گفت این ماشین بهانه ای بود برای یادآوری خاطره های تلخ و شیرین قدیم. اما زندگی توی گذشته هیچ فایده ای نداره وقتی همین حالا میشه پول اون ماشین رو به زخم زندگی مون بزنیم. راست می گفت زندگی مان زخمی بود و نیاز به چسب زخم داشت. پول فروش ماشین، چسب زخمی شد بر زندگی، ولی برای قلب مجروح و خاطره باز پدر، هیچ چسب زخمی پیدا نشد.


متن خوانی آقای امیر آقایی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 15:49 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 856 - پنجشنبه 25 بهمن 1392}


نمی شود منکرش شد لذتی که در خرید کردن پنهان شده و همه ی ما از همان اولین سال های زندگی کشفش می کنیم. نمی شود نادیده اش گرفت همان ذوقی را که با خریدن یک آبنبات چوبی، یک توپ چهل تکه، یک جلد کیهان بچه ها یا کیف و کتاب اول مهر، کفش شب عید در دلمان پرپر می زد و هیچ لذتی هم هنوز جایگزینش نمی شود. حالا در حوالی میانسالی و زمستان، باز دلم هوایی که می شود شاید خریدن یک روزنامه، یک شال گردن چهار خانه، یک کیف چرمی دوست داشتنی یا یک جلد کتاب نایاب که سالها در به درش بودم حالم را خوب کند. اما حالم بهتر می شود اگر روزی از راه برسد که هیچ حسرتی در هیچ نگاهی پشت شیشه ی هیچ فروشگاهی خانه نسازد.


متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 18:33 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 855 - چهارشنبه 23 بهمن 1392}


به من دروغ بگویید حالا که مفهوم حقیقت تحریف شده. لطفاً کمی برایم هذیان و خیال ببافید اگر مرا کمی از آنچه هست دور می کند. برایم از قهرمان ها، از انسانیت ها، از نجات ها و از معرفت ها بگویید. من باورشان می کنم. قول می دهم روحم هم از این ماجرا خبر دار نخواهد شد که کاسه ای زیر نیم کاسه است. قول می دهم نفهمم که عاقبت یک روز آدم ها آخ این آدم ها غلت می زنند و روی دیگرشان را نشانم می دهند. من حتماً دوست می نامم آنهایی که هنوز دشمنی شان را با چنگ و دندان نشانم نداده اند. حتماً دوست می نامم آنهایی که هنوز خواب آرامم را نا آرام نکرده اند. به من دروغ بگویید. حالا که راستش تحمل حقیقت را ندارم. حقیقت هایی که حتی به خواب هم نمی دیدم و فقط خدا می داند که تحمل استیصال میان این همه حقیقت تلخ چقدر سخت است. می گویند آرام باش و بپذیر. درد دارد این بلوغ، این کامل شدن، این فهمیدن، این پوست انداختن. و من می فهمم. خوب هم می فهمم. اما خدا می داند و فقط اوست که می داند.


متن خوانی خانم ساناز قنبری (بیننده منتخب)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, بیننده منتخب, رادیو هفت

تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 18:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 855 - چهارشنبه 23 بهمن 1392}


شوق پر کشیدن است در سرم، قبول کن         دل شکسته ام اگر نمی پرم، قبول کن

اینکه دور دور باشم از تو و نبینمت                   جا نمی شود به حجم باورم قبول کن

گاه پر زدن در آسمان شعرهات را                    از من از منی که یک کبوترم قبول کن

در اتاق راز های تو سرک نمی کشم               بیش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن

قدر یک نفس که خلوتت به هم نمی خورد        گاه نامه می برم، می آورم، قبول کن

گفته ای که عشق ما جداست شعرمان جدا     بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن

آب، وقتی آب اینقدر گذشته از سرم                 من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن


شعر خوانی خانم صدیقه مرادی (گوینده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 18:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 855 - چهارشنبه 23 بهمن 1392}


به گمانم آلزایمر گرفته ام. آخر رنگ چشم هایت را به یاد نمی آورم. و لبخند های گاه و بی گاهت را هم. و اخمی که ابروانت را گره می انداخت. صدایت فراموشم شده. حتی دیگر یادم نمی آید که چندمین روز پاییز، سالروز تولدت بود. یا اولین باری که تو را دیدم چند شنبه بود و هوا ابری بود و دوره گردی آکاردئون می زد. راستش از تو بیشتر نبودن هایت را به خاطر می آورم. با صد ها شکل و بهانه که هر بار هم چه هنرمندانه می تراشیدی و تیز و برنده در قلب من فرو می کردی. در کنار یک مشت اما و اگر و شاید بی خاصیت که لا به لای نیامدن هایت گم می شد. فکر کنم تمام خاطراتم از تو به همراه چشم انتظاری های واهی، دانه به دانه روی همین نیمکت کهنه جا ماندند و گم شدند. و من هر روز از خودم می پرسم چرا هنوز دلم تنگ کسی می شود که همیشه برای آمدن مردد بود. حتماً آلزایمر گرفته ام. آخر به یاد نمی آورم من تو را برای همیشه روی همین نیمکت کهنه جا گذاشتم یا تو مرا.


متن خوانی آقای رضا بهبودی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 18:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 855 - چهارشنبه 23 بهمن 1392}


شاید تمام شان را به خاطر نیاورم اما بار ها شکست خورده ام. مثلاً یادم نیست کجا و چطور، ولی حتماً اولین باری که سعی کردم به تنهایی راه بروم زمین خوردم. و این شاید اولین شکست هر انسانی در زندگی اش باشد. یا اولین باری که می خواستم مشق بنویسم این را خوب به یاد دارم خرچنگ های کوچکی را که روی خط های دفتر سفیدم قدم می زدند. اولین بار و حتی دومین باری که غذا درست کرده ام مزه اش غیر قابل تحمل بود. اما چرا هیچ کدام باعث نشد نا امید شوم و کنار بگذارمشان؟ چرا حالا در مقابل شکست های جدید کمی عقب نشینی می کنم؟ شاید در کودکی، در نوجوانی بی پروا تر بودم. شجاعت بیشتری برای امتحان چند باره ی راه های مختلف و ناشناخته داشتم. یا شاید هم فرصت بیشتری برای آزمون و خطا. اما حالا محتاط تر شده ام. شاید ملاحظه می کنم. یا شاید کمی هم می ترسم. از شکست، حتی از فکر کردن به احتمال شکست از اینکه دیگران به بن بست خوردنم را ببینند و خجالت بکشم. این ترس از شکست، این تردید برای شروع دوباره منجمدم می کند. مرا پشت یک در بسته اسیر می کند و صدایی درونم می گوید: مراقب باش. اما می دانم برای به دست آوردن چیزی که می خواهم باید شجاع باشم، بجنگم. فرقی نمی کند چند ساله ام. احتیاط شرط عقل است اما ترس فقط یک توهم است، یک کابوس پوچ. از این کابوس رد می شوم. می دانم و دوباره روی پای خودم می ایستم.


متن خوانی خانم مائده طهماسبی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی