ای جاودانه مهربان
تاريخ : جمعه ۳۱ مرداد۱۳۹۳ | 22:34 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 955 - جمعه 31 امرداد 1393 - ویژه تولد 4 سالگی رادیو هفت}

 

ای جاودانه مهربان و ای یاری دهنده عاشقان، چگونه سپاست بگوییم که بی منت، خواست هایمان را شنیدی و پرفروغ، روشنای مسیرمان شدی. تمام این راه، زیر سایه لطف تو طی شد که توانستیم به امروز برسیم و به فردا چشم بدوزیم. تک تک روزهای با هم بودن ما سفری چهار ساله، همین شانزده فصل بی تکرار، نه که ساده بود اما با برکت نگاه تو، به سادگی گذشت. و چه راست گفته اند که به یک چشم برهم زدن انگار سال ها رویای شیرین به قدر خواب یک شب یلدا کوتاه شود. یا که بخواهیم ماه ها هم نشینی با دریا را فقط در یک تنگ بلور خلاصه کنیم. که اگر یاری تو نبود، اگر گوشه چشمت را از ما می گرفتی محال بود بتوانیم قدمی محکم برداریم و چه ناممکن بود که بتوانیم با تمام اشک ها و لبخند ها ، با این همه گفتنی ها و شنیدنی ها، با زیاد و کم گلایه ها و دلتنگی ها بیاییم و بمانیم و بخواهیم که ماندگار شویم. زیبای بی نهایت، بزرگ خداوند روشن، با هم و پا به پای هم در سایه نگاه خورشید و لبخند ماه قدم برداشتیم و دویدیم. پر زدیم و اوج گرفتیم و نگاهمان هنوز به مقصدی دور اما روشن است. هنوز هم ساده نیست اما اگر باز هم بخواهی، اگر باز از الطاف حضورت سرشارمان کنی این جاده و قدم های ما، این راه و همراهی تو به این زودی ها خیال پایان گرفتن ندارد. تویی که اگر بخواهی این وصل هیچگاه کابوس هجران نخواهد دید.

 

متن خوانی خانم ژیلا امیر شاهی (مجری)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

جنگل
تاريخ : چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳ | 18:36 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

صاحب این جنگل را می شناسم

که هر آینه در روستا خانه دارد

و ایستادن مرا در اینجا نخواهد دید

به نظاره ایستادنم را بر برف پوش شدن جنگلش

اسب کوچکم بی گمان در شگفت مانده

این ایستادن را بدون نزدیک بودن خانه و کاشانه ای

این ایستادن را در میان راه جنگل و دریاچه یخ بسته

این ایستادن را در تار ترین شامگاه سال

زنگوله های گردنش را تکانی می دهد

تا پرسیده باشد که آیا اشتباهی در کار است؟

تنها صدایی دیگر، گذر آرام باد است

و دانه های کُرک وار برف

جنگل، دل انگیز است

تاریک است و ژرف

اما من عهد هایی دارم تا وفا کنم

و فرسنگ ها را پیش از خوابیدن

«رابرت فراست»

 

شعر خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

عشق
تاريخ : چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳ | 18:35 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

عشقی که گم بود و هنوز نبود. عشق از آن روح است که نیست. پیدا نیست و حس می شود. در تو عشق می جوشد بی آنکه ردش را بیابی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی و ندانی. عشق گاهی همان درخششی است سمج از قعر نا امیدی. دل نبود. کوره بود. کوره ای از کینه. تا چشم هایت با تو هستند به نظر عادی می آیند اما همین چشم ها ناگهان می شود چیزی در تو سال ها گم باشد و تو از آن بی خبر بمانی. زندگانی چه جور تلف می شود! دیگر چی می ماند که سر راه جا گذاشته باشد. غصه هایش؟ نه... به یقین که سهم خود را برده است. این را دیگر نمی شود از خود کند و دور انداخت. این را دیگر نمی توان به کسی واگذار کرد. نه... با بار سنگین تری بر دل باید رفته باشد. آیا می توان پیکره ای یافت که بی سایه باشد؟

 

متن خوانی خانم صفا آقا جانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

فردا روز دیگریست
تاريخ : چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳ | 18:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین سنگی، سمفونی خواب آلودگی هر روز صبح. چشمانت که بسته باشد چارچوب بزرگ در هم اندازه سوراخ موش می شود. محکم به این ستون و آن ستون می خوری مانند توپی که به این تیر و آن تیر می خورد تا وارد دروازه شود. لااقل کاش یکبار گل می شدی. اما نه... باز هم خطاست. این همه خواب، این همه بیهودگی کلاً خطاست.

چه فایده ای دارد این همه گلایه کردن از زمین و از زمان؟ این همه غر زدن چه دردی را دوا می کند؟ به جز اینکه شیر آب را هم عصبانی کنی تا بعد از کلی سر و صدا مثل تیری که از چله کمان رها شده باشد آب را به سر و صورتت بپاشد. خسته از خواب و خیس از آب، مثل گلوله خورده ها روی کاناپه افتاده ای و به این فکر می کنی که باز چای کهنه مانده از دیشب را گرم کردن و نوشیدن راحت تر است یا چیزی نخوردن؟! خطاست... کاملاً خطاست. کی قرارت با زندگی این بود؟ شاید فقط یک آینه قدی اینجا کم است که به دادت برسد. که شهادت بدهد این تو شبیه هیچ صبح امیدی نیست. دیگر خطا کافی است. قول بده که فردا دیگر روز دیگری است.

 

متن خوانی آقای سام درخشانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, سام درخشانی, رادیو هفت

خیلی دور، خیلی نزدیک
تاريخ : چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳ | 18:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 954 - چهارشنبه 29 امرداد 1393}

 

وقتی خیلی دورم و دستم به شاخه های بلندت نمی رسد خواب تو را می بینم. وقتی خیلی نزدیکم، باز هم در رویا خواب تو را می بینم. همان لحظه هایی که آسمان از پشت برگ های سبزت سرک می کشد و دل از همه می برد. همان موقع که نسیم می پیچد لا به لای انگشتانت و خاطرات هزار ساله ات را در گوش جهان منتشر می کند. بیدار که می شوم نمی دانم من در تو گم شده ام یا تو در من! نمی دانم چرا احساسم رنگ دیگری شده. نمی دانم چرا این سایه روشن سبز و دوست داشتنی در خواب هم رهایم نمی کند. در من ادامه پیدا می کند تا آنجا که بیداری به دادم می رسد و از این رویای دور و نزدیک جدایم می کند. امشب دوباره قرار است خوابت را ببینم و می دانم که دلت تنگ است. می دانی که نگرانم. می دانم که قدرت را نمی دانند. امشب قرار است در خوابم دعا کنم که آدم ها با تو مهربان شوند جنگل دور و مهربان من.

 

متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

این تابستان
تاريخ : چهارشنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۳ | 19:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 942 - چهارشنبه 15 امرداد 1393}

 

دریا همان رنگ دوست داشتنی خاطرات توست که حالا بی وقفه در کوچه های ساحل پرسه می زند وقتی دلم جای دیگری به آرزو هایش فکر می کند. که بزرگ بود و عمیق بود و دل را می لرزاند. شاید این آبی بی انتها تصویر رویای تمام عاشقان پیش از این است که ادامه اش به آسمان می رسد و قصه اش را کسی نمی داند. آن هم در شبی که تابستان به نیمه راهش رسیده و من دلم برای نبودنت تنگ شده است. این تابستان را هم با من نبودی. خیالی نیست! اگر قرار بود تابستان را بی تو طی کنم چرا دریا را به یادم آوردی؟ من که سرم به زندگی ام گرم بود. من که رویایی نداشتم. برنگرد... همان جا بمان و تماشا کن. این دریا تا خود صبح پا به پای من بغض می کند. و تمام خاطراتش را به ضخره می کوبد.

 

متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

امان از دست آدم ها
تاريخ : سه شنبه ۳۱ تیر۱۳۹۳ | 12:46 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 931 - سه شنبه 31 تیر 1393}

 

گاهی فکر می کنم قابلیت تبدیل شدن به یک جنایتکار یا قاتل زنجیره ای را دارم. از همان صبح که پایم را از در بیرون می گذارم این حسم گل می کند. از دست آدم هایی که موقع سوار شدن به مترو و اتوبوس با تمام قوا هل می دهند. از دست آدم هایی که با دقت تمام موقع پیامک نوشتن به صفحه تلفن همراهم زل می زنند. از دست آدم هایی که بعد از گرفتن تراکت تبلیغاتی از دست فرد پخش کننده، بدون هیچ مکثی آن را روی زمین می اندازند. وای از دست آدم هایی که فکر می کنند جلو زدن از دو نفر در صف نانوایی هم یک موفقیت بزرگ است. از دست کارمندانی که فکر می کنند راه انداختن کار ارباب رجوع از سر لطف شان است نه وظیفه. از دست آدم هایی که فکر می کنند فقط خودشان پول ندارند و بقیه در رفاه هستند. در حالی که دغدغه شان عقب افتادن از آخرین مدل تلفن همراهی است که تازه وارد بازار شده! و از دست همه آدم هایی که رفتارشان باب میل خودم نیست. و از دست خودم که یادم می رود وقتی صبح های جمعه از خانه بیرون می آیم و همین آدم ها را در خیابان نمی بینم حالتی شبیه دق کردن به من دست می دهد.

 

متن خوانی خانم سوسن پرور (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

دوست داشتن
تاريخ : سه شنبه ۳۱ تیر۱۳۹۳ | 12:45 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 931 - سه شنبه 31 تیر 1393}

 

تا حافظه ام کار می کند منتظر بوده ام و دلخوش به چیزی یا به کسی. در سال های دور روز شماری می کردم برای رسیدن تابستان. چون سفر هایمان همیشه به معنای دیدن دوباره آدم هایی بود که آنها هم از شوق رسیدن ما مهمان خانه شان را آب و جارو کرده بودند. بزرگتر که شدم معلم محبوبی داشتم که سه ماه تعطیلی ام به خاطر او طولانی تر می شد! بس که برای دیدنش بی قرار می شدم و زمان در نظرم نمی گذشت. و در نوجوانی هنر پیشه ای را دوست داشتم که همیشه منتظر می شدم تا فیلم های جدیدش را روی پرده ببینم. دوست داشتن های دیگر را در سال های جوانی یکی یکی پشت سر هم تجربه کردم. و حالا به پشت سرم که نگاه می کنم از هیچ دوست داشتنی پشیمان نیستم. خیلی از احساسات قلبم پایدار نبود اما تا زمانی که وجود داشت به من بال و پر داد. حالا می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم من همه عمرم اصل عشق را در قلبم حفظ کرده ام بدون آنکه مهم باشد در آینده چه خواهد شد.

 

متن خوانی آقای سعید پیر دوست (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

کو جان؟
تاريخ : دوشنبه ۳۰ تیر۱۳۹۳ | 12:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 930 - دوشنبه 30 تیر 1393}

 

ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان

عطری بیافشان بر حیاط خانه، شب بو جان

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری است، جارو جان

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم

هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان

در چشم هایت شیشه عمرم مرا داری

وقتی که می بندیش دیگر مرده ام، کو جان؟

کو جان که برخیزم تو این سهراب را کشتی

گیرم که روزی باز گردی، نوشدارو جان

 

شعر خوانی آقای مهدی فرجی (شاعر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

سکوت
تاريخ : دوشنبه ۳۰ تیر۱۳۹۳ | 12:40 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 930 - دوشنبه 30 تیر 1393}

 

از تو سکوت مانده و از من صدای تو              چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از سال ها سکوت      حسی که باز پر کُنَدَم از هوای تو

این روز ها عجیب دلم تنگ رفتن است           تا صبح راه می روم پا به پای تو

در خواب حرف می زنم و گریه می کنم          بیدار می کنند مرا دست های تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم       حس می کنم کنارمی و آه جای تو

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر            بگذار در سکوت بمیرم برای تو

 

شعر خوانی خانم بهناز جعفری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, بهناز جعفری, شعر خوانی, رادیو هفت

چشم به راهی
تاريخ : دوشنبه ۳۰ تیر۱۳۹۳ | 12:37 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 930 - دوشنبه 30 تیر 1393}

 

چشم به راهی یک قاب شکسته است. از آن قاب ها که دوست داری از دیوار جدایش کنی و به جای آن چارچوب پنجره ای بگذاری رو به آسمانی پر از تکه های سپید ابر. اما ابر ها که گذشتند و باریدند و تمام شدند باز تو می مانی و نگاه های آب گرفته. چشم به راهی، یک ریل بی انتهای کهنه است. از آن ریل ها که واحد انتظارش قطار بر ایستگاه است. که در هر کدامش باید ساعت ها بنشینی تا مگر چمدانی آشنا پای یکی از پله های فرسوده پیاده شود. اما سوت رفتن که زده می شود و مسافرت نمی آید باز تو می مانی و نگاه های موازی. چشم به راهی، یک سر درد بی امان است. از آن سر درد ها که فقط قرص رسیدن آرامش می کند. اما وقت ماندن که سر رسید و بی وقتی رفتن که آمد، باز تو می مانی و نگاه های بی درمان. چشم به راهی یک ترس پنهان است از آن ترس ها که نفس می بُرَد و جان می بَرَد. پیرت می کند، پیر. حتی اگر یک نفس باشد.

 

متن خوانی آقای کوروش تهامی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

در آستانه
تاريخ : شنبه ۲۱ تیر۱۳۹۳ | 16:59 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

نه به هیئت گیاهی نه به هیئت پروانه ای

نه به هیئت سنگی نه به هیئت برکه ای

من به هیئت ماه زاده شدم

به هیئت پر شکوه انسان

تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم

غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم

تا شریطه خود را بشناسم و جهان را

به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

که کارستانی از این دست

از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار است

انسان، زاده شدن، تجسّد وظیفه بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن، توان دیدن و گفتن

توان اندوهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل

توان گریستن از سُوِیدای جان

توان گردن به غرور بر افراشتن

در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهایی

تنهایی، تنهایی، تنهایی عریان

انسان، دشواری وظیفه است

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

قاب
تاريخ : شنبه ۲۱ تیر۱۳۹۳ | 16:58 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

تا به حال به قاب های چوبی روی دیوار دقت کرده ای؟ دیدی چطور گذشته ات را در آغوش گرفته اند و رها نمی کنند؟ انگار با همان چهارچوب ساده شان تمام خاطراتت را صاحب شده اند و خنده هایت را حبس کرده اند در همان قاب قدیمی کهنه. انگار نمی خواهند آزادت بگذارند تا فراموش کنی حرف هایی را که با هزار زحمت پشت نگاه هایت پنهان شده بودند. برای همین هم از هیچ کدام شان دل خوشی ندارم. مخصوصاً وقتی یک نفر با نگاه به این قاب عکس ها به خنده های مصنوعی ام پی می برد و کنجکاوی امانش نمی دهد. آن موقع است که آرزو می کنم کاش هیچ دوربین عکاسی ای در کار نبود. نه... کاش تمام خاطرات ماندگاری که محکوم به حبس در این چارچوب شده اند هیچ وقت تمام نمی شدند. شاید اگر این اتفاق می افتاد آدم ها با همان بی اعتنایی همیشگی شان از کنارت می گذشتند و هیچ وقت به واقعی بودن خنده هایت شک نمی کردند. خاصیت این قاب ها همین است. گاهی تو را به یاد آدم های اطرافت می آورند. آن هم درست همان زمانی که احتیاج به تنهایی داری.

 

متن خوانی آقای سجاد افشاریان (نویسنده)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

زندگی
تاريخ : شنبه ۲۱ تیر۱۳۹۳ | 16:56 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

دلم برای آینده تنگ شده است. یاد روز هایی که بعداً می آیند از همین حالا به خیر. به من نخندید. دیوانه نیستم. دارم از چشم انداز فردا هایم لذت می برم. آرزو نه اینکه در دلم خانه کرده باشد، بر همه وجودم حکمرانی می کند. هر شب که چشم هایم را می بندم می دانم که چیزی جز نوازش خورشید بیدارش نمی کند. هر صبح همراه لیوان چای، امید می نوشم. برنامه های روزمره ام را چنان خوش خط و مرتب می نویسم انگار که دارم بهترین خاطره عمرم را در دفترچه ای ثبت می کنم. چرا که نه؟! وقتی می توانم عاشق شوم، وقتی خدا آن بالا قرص و محکم نشسته و کافی است اسمش را بگویم تا بیاید پیش من، وقتی آنقدر انگیزه دارم که می توانم خستگی را خسته کنم چرا خوشبین نباشم؟! اوضاع حساب بانکی ام تعریفی ندارد. دور و بری هایم مهربانی یادشان رفته و شاید اگر خوب فکر کنم غصه های دیگری هم وجود داشته باشد. اما تا این نفس می آید و می رود زندگی می کنم.

 

متن خوانی خانم الهام کردا (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

قوی زیبا
تاريخ : شنبه ۲۱ تیر۱۳۹۳ | 16:55 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

«مهدی حمیدی شیرازی»

 

شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

جنس دست دوم
تاريخ : شنبه ۲۱ تیر۱۳۹۳ | 16:49 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 927 - شنبه 21 تیر 1393}

 

باید راه بیفتم به سمت بازار دست دوم فروش ها. باید چیزی بخرم که بوی تازگی نداشته باشد و از سر و رویش خاطره ببارد. می خواهم یک صندلی لهستانی بخرم و فرقی نمی کند که اصل باشد یا نه. فقط باید کسی یا کسانی قبل از من رویش خستگی در کرده باشند. یک آینه قدیمی هم داشته باشم بد نیست. حتی اگر گوشه راستش خط افتاده باشد. یادم آمد. یک دست فنجان چای خوری هم کم دارم. البته نباید لب پر باشند و طرح شان هرچه گل درشت تر بهتر. یکی از نعلبکی ها هم اگر ترک داشته باشد اشکالی ندارد. همه این ها را جمع می کنم دور خودم تا حقیقتی را که زمانی به آن اعتقاد داشتم دوباره برایم زنده شود. اینکه همه درد ها می گذرند و تو می مانی و دنیایت. از آدم ها نا امید شده ام. این وسایل کارکرده به من ثابت می کنند که همه غصه ها تمام می شود و آدمیزاد با زخم های کهنه اش باز هم به زندگی ادامه می دهد. این وسایلی که زمانی با عشق دور هم چیده شده اند شاید تنها شاهدان عینی آغاز های رویایی باشند که سکوت بدیهی شان از جایی به بعد با سردی اهل خانه یکی شد.

 

متن خوانی آقای امین زندگانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, امین زندگانی, رادیو هفت

از زبان یک سوسک
تاريخ : پنجشنبه ۱۹ تیر۱۳۹۳ | 18:20 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 926 - پنجشنبه 19 تیر 1393}

 

سلام سوسک! و او هم جواب من را داد

کمی گذشت و خود را کنار من جا داد

کمی گذشته و انگار چانه اش گرم است

مودب است و صدایش ملایم و نرم است

گلایه می کند از روزگار دور و برش

و اینکه خم شده از درد زندگی کمرش

تمام عیب من این دست و پای بد رنگ است

که با دو شاخک و بال و سرم هماهنگ است

چهار پا و دو دست مرا چکش نزنید

و دور خانه من سم سوسک کش نزنید

شما که طالب آزادی و رفاه منید

به جان مادرتان توی کله ام نزنید

نگفت جمله آخر و قلب او وا ماند

و نقش کفش کسی روی پیکرش جا ماند

«محمد فروزنده»

 

شعر خوانی آقای سعید پیر دوست (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

جناب تابستان
تاريخ : چهارشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۳ | 14:33 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

تابستان مثل خواب بعد از ظهر های کشدار آمده نشسته رو به روی بلاتکلیفی ام. اما انگار چیزی در من گم شده. نه یک بادبادک کاغذی آسمان را خط خطی می کند و نه شربت های خنک آماده در پاکت های یک بار مصرف خاطره ای به خاطرات تابستانم اضافه می کند. نه دلشوره ظهر های کلافه را دارم، نه دلتنگی غروب های انتظار را تجربه می کنم. حتی خورشید هم حرف تازه ای ندارد. فقط آمده که رفع تکلیف کند و برود. گاهی از خودم می پرسم نکند این تقویم پیش رو دروغ می گوید؟! نکند جناب تابستان راه گم کرده و روزهای خوشش آفتابی نمی شوند؟! نکند...؟ اما این حرف ها بی فایده است. تابستان هم فرصتی است تا بهانه های عاشقانه بگیرم. تا شاید تو نگاهم کنی. و گرنه این تابستان هم مثل تابستان های پیش از این می توانست با تو دوست داشتنی تر از این باشد.

 

متن خوانی آقای میلاد اسلام زاده


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, میلاد اسلام زاده, رادیو هفت

آلبوم های عکس
تاريخ : چهارشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۳ | 14:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

از اینکه آلبوم های عکس توی کشو های کمد خاک بخورند دلم می گیرد. از اینکه اسم پوشه های کامپیوتری را بگذارند دفترچه های خاطره حالم بد می شود. به خصوص وقتی که می خواهی پا به پای تکنولوژی قدم برداری اما به تو می گوید ظرفیت پر شده و برای اینکه بتوانی همه عکس هایت را از این قوطی الکترونیکی بیرون ببری باید قید چند تایشان را بزنی چون حجمشان زیاد است یا چه می دانم از این حرف ها. عکس را باید برد به آتلیه و چاپ کرد. مات یا براق فرقی نمی کند. تنها باید مواظب باشی که درست و تمیز زیر آن لایه نازک برگه های آلبوم جا بگیرند بعد آرام آرام ورق بزنی و چشم بدوزی به آدم هایی که جا شده اند در قطعه های مستطیل شکل. آدم هایی که اگر یک شب تا صبح نگاهشان کنی خودشان از میان آلبوم بیرون نمی آیند اما یادشان چرا. این روز ها اگر برق را از خانه های این مردم بگیری، زندگیشان فلج می شود اما اگر عکس هایت را چاپ کرده باشی در تاریک ترین شب ها هم زیر نور شمع، صورت عزیزت دیده می شود. آن وقت تو، او، خدا... هر سه... کی فکرشو می کرد؟!

 

متن خوانی آقای بهرنگ علوی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تابستان
تاريخ : چهارشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۳ | 14:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 925 - چهارشنبه 18 تیر 1393}

 

گاهی حواسمان آنقدر پرت زنده مانی می شود که زندگانی را از یاد می بریم. آنقدر در حواشی پرسه می زنیم که از اصل دور می افتیم. مثلاً همین چند وقت پیش یک اتفاق بزرگ و مهم رخ داد. یک اتفاق داغ داغ. تابستان شد! اما من اصلاً نفهمیدم. خدا خیر بدهد این تقویم رومیزی را که گهگاه از سر اجبار نگاهم را به سمت خودش می کشد و دست کم تغییر فصل ها را به یادم می آورد. در اوج خستگی، لحظه ای چشمانم را می بندم و از تمام مشغله های کاری فاصله می گیرم. اجازه می دهم ریه هایم هوای تابستانی را تجربه کنند. پس باز هم تابستان آمد با یک بغل پر از سوغات فصل نو. دست هایش بوی پونه کوهی تازه می دهند و نگاهش سرشار از شادی کودکانه ای است که روحت را سر ذوق می آورد. با آفتاب، تنورش را روشن می کند و میوه ها را شیرین و آب دار می پزد و در سایه درختانش خستگی را از تن کارگران شهرداری به در می کند. چه صفایی دارد تابستان و طعم شربت آلبالو. بوی نمکین آب دریا، شب زنده داری های روی پشت بام کاه گلی خانه عمه جان و شمردن ستاره های راه شیری تا صبح. از خودم می پرسم چرا باید این همه رنگ و بو و مزه در لا به لای ترافیک و بی حوصلگی و عجله آدم ها گم شود و از تابستان تنها سه کلمه روی تقویم بر جا بماند: تیر، مرداد، شهریور. تغییر فصل یعنی یادمان باشد که باید زندگی کرد حتی با یک بهانه. حتی اگر آن بهانه فقط تابشتان باشد و بس.

 

متن خوانی آقای سینا رازانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی