جایزه ارزشمند
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:54 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


به دنبال پیدا کردن یک دفترچه ی یادداشت، داشتم تمام کتابخانه ام را زیر و رو می کردم که چشمم به آن کتاب خاص با جلد سبز رنگ افتاد: «پرنده ای به نام آذرباد». کتابی که معلم انشای پنجم دبستان در آخرین روزهای کلاس به من جایزه داده بود. اما من هرگز لای آن را هم باز نکرده بودم. از او دلگیر بودم. سختگیر بود و همیشه بدترین نمره را به من می داد! حتی به انشاء های من که همه می گفتند عالی است و او می گفت که به درد نمی خورد. هرچه هم تلاش می کردم هیچ وقت راضی نمی شد و ایراداتی می گرفت که من سر در نمی آوردم. کتاب را برداشتم و ورق زدم. برگ هایش به زردی می زد. بعد از آن همه سال هنوز علاقه ای به خواندنش نداشتم. خواستم سر جایش بگذارم که توجهم به صفحه ی اول کتاب جلب شد. خط معلمم را شناختم. خلاصه و کوتاه برایم نوشته بود: شاید روزی نویسنده شدی و به همه گفتی من همانم که انشاء هایم به هیچ دردی نمی خورد. این کتاب را با دقت بخوان. جایزه ای است برای آن همه نوشته های به درد نخور. و نیز به پاس تلاش بی پایان تو برای بهتر نوشتن. فراموش نکن به تمرین ادامه بده. بی اراده شروع به خواندنش کردم. بی نظیر بود. قلبم فشرده شد. اگر همان موقع این جملات را دیده بودم و کتاب را خوانده بودم شاید اتفاقات دیگری برایم می افتاد. باید باز بنویسم. تمرین کنم و بنویسم. به پشت گرمی جایزه ی معلم سختگیرم. جایزه ای ارزشمند که قدرش را کمی دیر دانستم.


متن خوانی آقای عارف لرستانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

جایزه
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:52 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 880 - پنجشنبه 22 اسفند 1392}


دل توی دلم نیست که جایزه ام چه می شود. جایزه ای که وعده اش را داده اند، جایزه ای در شکیبایی همه ی روزهای کوتاه، همه ی شب های بلند. من، تو را جایزه می خواهم که نگاهت امید همیشگی ام بود و خاطره ات جایی داشت کنار دل دل لحظه هایم. در این پایان زمستان که هوا خوب است و بهار دارد لحظه به لحظه نزدیک می شود کمی تو، کمی محبت، کمی آرامش جایزه ی ماست اگر دستمان را بگیرید. ما به آینده خوش بین هستیم.


متن خوانی آقای منصور ضابطیان


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, منصور ضابطیان, رادیو هفت

هیچ وقت غروب را برای رفتن انتخاب نکن
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:46 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


هیچ وقت غروب را برای رفتن انتخاب نکن. غروب بی رحم ترین حسرت را با خود دارد. پشت سرت راه می افتد و با یک قلم موی سرخ رد پاهایت را پاک می کند و همین می شود که هیچ اثری از تو نمی ماند. شک نکن فراموش می شوی اگر رد پایی نباشد. اگر خاطره ای به جا نگذاشته باشی و یا اگر به فاصله ای اجباری تبعید شده باشی. شب، پس از تو با تمام لحظه های سردش دلت را می سوزاند و تو می مانی و کوله باری خالی رو به راهی که تا چشم کار می کند جاده است. برو... برو اما از من به تو نصیحت حتی اگر مجبور هم بودی هیچ وقت... هیچ وقت... هیچ وقت... غروب را برای رفتن انتخاب نکن.


متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

نامه ها
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:43 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


نامه ها پیام آورند. گاهی پیام های خوب و شادی بخش و گاهی پیام های غمگین کننده. بعضی شان به مقصد می رسند و بعضی دیگر نه. بعضی ها دنباله دارند و بعضی دیگر نه. بعضی نامه ها اما خیلی عجیب اند. نامه ای که هیچ وقت جوابی نداشت و منتظر جوابی هم نبود. نامه ای که هرگز ارسال نشد و هیچ کس به فکر ارسالش نبود. نامه ای که دوست داشت به مقصد برسد اما نرسید. نامه ای که هیچ وقت نوشته نشد چون می دانست واژه ها برای گفتن حرف هایش کم می آوردند. نامه ای که هیچ وقت به دست تو نرسید و الان بعد از این همه سال هنوز در دستان من است. گاهی بغض نامه ها در همین سطر های ساده جا خوش نکرده اند. گاهی باید سال ها بگذرد تا خودشان را نشان دهند؛ حتی اگر کسی با دستخط ساده ای فقط روی آن نوشته باشد: سلام.


متن خوانی آقای شاهین شرافتی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, شاهین شرافتی, رادیو هفت

زیستن
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:41 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


زیستن را برایم معنا کن. آن هم در هیاهوی این جهان و آن جهان دیگری که می دانم پشت همین آسمان خراش ها انتظارم را می کشد. باید دست به کار شوم، مجالی نیست. لحظه ای غفلت، مسبب سوگواری سالیان دراز می شود. اینکه تو برای رفتن آماده بودی، اینکه من برای ماندن رفته بودم. هر کدام دنیای خودش را داشت.

زیستن در دنیای غریبی که در آن سوی ساختمان های سر به فلک کشیده ی شهر نفس می کشد دل شیر می خواست که من نداشتم. نمی شد به آینده ی نامعلومی که برایم خواب دیده ای دل خوش کنم. شاید برای همین در تکاپوی یک زیستن آن هم از نوعی دیگر چمدانم را بسته ام و به دنبال راهی برای فرار می گردم.

زیستن را برایم معنا کن وقتی ثانیه ها را می کشم و دست به دامان ساعت شماته دار خانه می شوم تا کمی به خواب برود. می روم تا رفته باشم. می روم تا رفته باشم برای ماندن. وقتی تو هنوز آن توئی نیستی که قرار بود بازگردد. شاید زیستنی از نوع دیگر لازم است تا دیگر از این آسمان خراش های بی دلیل خبری نباشد.


متن خوانی آقای رضا توکلی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

حسرت دیروز
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 13:39 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 879 - چهارشنبه 21 اسفند 1392}


اگر دنیا به عقب بر می گشت کلی اتفاق بود که باید درستشان می کردم. مثلاً اون روز که در خیابان اعصابم از دست یک راننده ای سمج و ناشی خورد شده بود ناراحتی هایم را به خانه نمی آوردم. جواب سلام همسرم را مهربان تر می دادم. وقتی بچه ام کاغذ نقاشی اش را به من نشان می داد چند ثانیه بیشتر نگاه می کردم. در روزنامه خواندم که آن نمایش نیم ساعته که در یکی از سالن های کوچک شهر روی صحنه بود نه متن معروفی داشت، نه بازیگر های بزرگی. کار خوبی از آب در اومده بود. اگر الان جمعه هفته قبل بود حتماً به تماشای اجرایش می نشستم. اگر دنیا به عقب بر می گشت حتماً به اون مشتری سمج آخر شب تخفیف می دادم. چون حالا که فکر می کنم حدس می زنم اون جنس روسری و اون رنگ فقط می توانست برای یک خانوم سن و سال دار مناسب باشد. اون نوه ی سر و زبون داری که من دیدم حتماً یک مادر بزرگ دوست داشتنی دارد. من می تونستم در خوشحال کردن اون شریک باشم. شاید به من بگویی: دیوانه! به خاطر این چیز ها حسرت دیروز را می خوری؟! و من به یادت می آورم: زندگی همین روزمرگی هایی است که به یادت نمی ماند.


متن خوانی خانم شهین تسلیمی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

عاشق شدن
تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 19:32 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 878 - سه شنبه 20 اسفند 1392}


برادرم که عاشق می شود من می فهمم. مو هایش خیلی بلند می شود و بیشتر از همیشه ساکت به نظر می رسد. حتی کار با الگو های ریاضی را کنار می گذارد و تا صبح بیدار است. دیگر پیراهنش را خودش اتو می کند. و هزار بار دستش را می سوزاند و هزار بار از من ساعت را می پرسد. خواهرم که عاشق شده بود نماز هایش طول می کشید. حافظ را با صدای بلند می خواند. و بیخودی بغض می کرد و به گلدان حسن یوسفش خیره می شد. اما من روزی را که عاشق شدم به خاطر نمی آورم. فقط یادم هست بارانی سبز پوشیده بودم. چه بی تاب بودم تا تو حرف بزنی و تو ساکت بودی. نمی دانستم شادم یا غمگین. حسی میان این دو. اما کم کم ترس و امید و آرزو هر لحظه، هر ثانیه مهمان قلبم شدند، بی دعوت و ناخوانده. چقدر زود گذشت. شاید برای عشق، زمان، بیگانه ترین واژه باشد. تمام لحظه ها، فصل ها، هفته ها برای من پر از عشق اند. راستی، کی و کجا عاشقت شدم؟ عاشق تو که هیچ وقت عاشقم نمی شوی.


متن خوانی خانم نازنین فراهانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

در غیاب تو
تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 19:30 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 878 - سه شنبه 20 اسفند 1392}


چمدان در دست، کلید هر دری را که پشت سر می بندی به نخستین رودخانه ی سر راه پرتابش کن. خانه ها از همان لحظه ای که تو ترکشان می کنی کلنگی می شوند و سنگ های پیشانی سر درشان، مانند کتیبه های نانوشته، فرو می افتد. در غیاب تو نیز ارواح عتیقه ای، شب و روز، از درز درها و پرده ها رفت و آمد اهل محل را که تحلیل می رود به مرور، زیر نظر می گیرند. اما تو نیستی... اما تو نیستی. تو رفته ای دیگر. و پل های پشت سرت را، فرق نمی کند، خراب کرده باشی یا آباد. آنها ها را به سیلابی بسپار که هرگز به سرچشمه ی آسمانی اش باز نخواهد گشت... نخواهد گشت... نخواهد گشت. که هرگز به سرچشمه ی آسمانی اش باز نخواهد گشت. پس از تو همشهریانت مادام العمر سنگ سال های سپری شده را به سینه می زنند. تو اما هر کجا که لنگر انداختی با همان سنگ ها پلی بساز برای روز مبادایت.


متن خوانی آقای حمیدرضا آذرنگ (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

یاد تو افتادم
تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند1392 | 19:29 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 878 - سه شنبه 20 اسفند 1392}


خیابان پشت پنجره را دیدم یاد تو افتادم. رد پا های لرزان سمت خانه را دیدم، یاد خودم افتادم. دستگیره ی یخ زده ی در، دست های بی احساس من و فکر و خیال اینکه باد وحشی... باد وحشی کاش لااقل خورشید را با خود نمی برد. تو که هوای برگشتن در سرت بود چرا زمستانم را هوایی کردی؟ حالا مجبورم تمام آخر سالم را با یک حس تازه بگذرانم، حسی آن سوی دلتنگی برای اتفاق های نیفتاده و این سوی بی خیالی برای نیفتاده های اتفاقی. حالا مجبورم برای آمدنت دست به دعا شوم. یاد تو افتادم. عجیب نیست؟ آن هم در شبی که برف نمی بارید.


متن خوانی آقای احسان کرمی


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, احسان کرمی, رادیو هفت

بزنم یا نزنم؟
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:12 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


حرف ها دارم اما بزنم یا نزنم؟                       با تو ام با تو خدا را بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست     چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم               زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما                    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است               دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود              خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم           بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

 

برگرفته از کتاب «گل ها همه آفتاب گردانند» اثر قیصر امین پور


شعر خوانی آقای مهیار مهر آذر


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رادیو هفت

بی حوصلگی
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:10 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


گاهی در اوج بی حوصلگی و روزمرگیِ مدام، اتفاقی می افتد که حالمان را بهتر می کند. نه یک اتفاق خاص و ویژه، نه. شاید تنها مثلاً روزت متفاوت تر از روزهای دیگر می گذرد. یا فقط یک حس آرام و دلنشین، یک خاطره ی دور، یک خیال نزدیک برای لحظاتی دلت را روشن می کند. یا می بینی داری به سادگی از یک چیز ساده لذت می بری. چیزی به سادگی لمس نسیم خنک پاییز با بوی خاک و برگ و باران، به خوبی قدم زدن بدون فکر و خیال اضافی، به هیجان دیدن انبوهی از بلال در گوشه ی پیاده رو، به خوشمزگی یک لیوان شکلات داغ، به رنگارنگی بساط یک زن کولی دست فروش، به قشنگی قابی با زمینه ی یاسی و ارغوانی، به غافل گیری هدیه گرفتن زود تر از زمان موعود، به آرامش یک جای دنج و دوست داشتنی برای غذا خوردن، به حس کردن رایحه ای جا مانده از یک عطر. و امروز حال من خوب است. حالی خوب و آرام. آرام به آرامی یک باران نم نم در یک عصر دم کرده اما دوست داشتنی.


متن خوانی خانم آرام جعفری (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, آرام جعفری, رادیو هفت

دیگر کار از کار گذشته
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:8 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


خوب می دانم دیگر کار از کار گذشته. من که عمری گریزان از هر داستان بی انتها بودم حالا اینجا مسافر بی قرار این راه بی سر انجامم. این همه خط فاصله در نگاه و آن همه نقطه چین نگران در کلامت هیچ دردی از دل ما دوا نخواهد کرد. هر چه هم که از رفتن من بگویی و از ماندن خودت نه حواس من جمع پنجره های روشن خواهد شد نه گوش تو بدهکار وسوسه های تاریک. خوب می دانم حتی فکر نبودنت هم خواب هایم را به کابوس می کشاند. پس تلخی هایم را ببخش. دلم را ببین که به هوایت شیرین می زند. دیگر کار از کار گذشته. از همان روزی که گوشه ای از قلبم را کنار یک لبخند محزون جا گذاشتم. از همان روزی که قولت را به قفل رویا های من کلید کردی. از همان نسیم اعتماد و طوفان دلگرمی. از همان وقت، دریا دریا آب از سر دوست داشتن ساده ی ما گذشت و به باران رسید. دیگر کار از کار گذشته. نمی روم، نمی روی، از یادت، از دلم. می شود بمانی و نگذاری آب در دل این رویا تکان بخورد؟


متن خوانی آقای مجید واشقانی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

بهار، پرده از عاشقی بردار
تاريخ : یکشنبه 25 اسفند1392 | 20:6 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 877 - دوشنبه 19 اسفند 1392}


بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق، بی تابی می آورَد و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور. زمین، هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت این راز را با هیچ کس در میان نگذار. نه با نسیم، نه با پرنده و نه با درخت. راز ها را که بر ملا کنی بر باد می رود و راز بر باد رفته، رسوایی است. هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی. هر قطره باران و هر دانه برف، رازی. و راز ها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن. زمین اما می گفت هیچ مگو که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد. به فراخی عشق. زمین می گفت دَم بر نیاور تا این سنگ سیاه، الماس شود و این خاک تلخ شکوفه ی گیلاس. زمین می گفت زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت. و بهار در همه ی زمستان، صبوری آموخت و تحمل و سکوت. و چه روز ها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها، چه ثانیه ها، سرد و چه ساعت ها، سخت. بی آنکه کسی از بهار بگوید. و بی آنکه کسی از بهار بداند. و زمین می گفت عاشقی این است که از شدت سرشاری، سر ریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره. عشق، آتش است و دل، آتشگاه. اما عاشقی آن وقتی است که دل، آتشفشان شود. زمین می گفت راز های کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود. راز باید عظیم باشد و عاشقی، مهیب. و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند. و بهار پرده از عاشقی برداشت. آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب. و جهان حیرت کرد.

 

برگرفته از کتاب «دو روز مانده به پایان جهان» اثر خانم نظر آهاری.


متن خوانی آقای مهیار مهر آذر


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

مثنوی پروین
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:24 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


مادر موسی چو موسی را به نیل            در فکند از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه             گفت کی فرزند خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای                  چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد                         آب، خاکت را دهد ناگه به باد

وحی آمد کین چه فکر باطل است             رهرو ما اینک اندر منزل است


...


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

ادامه مطلب
غزل حافظ
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:23 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد                     خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند           نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست      که آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب             که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای                فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست           ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی                   ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ                     به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 

تعبیر فال:

با راز داری و وفا داری به عهد و پیمان می توانی بر اوضاع و احوال زندگی خود مسلط شوی. سعی کن همیشه منصف باشی و دچار افراط و تفریط نشوی و قدر کسانی را که نسبت به تو این چنین هستند بدان.


حافظ خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, حافظ خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

نردبان
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:21 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


از زیر سنگ هم که شده پیدایت می کنم و آن وقت مثل جان تازه ای که یافته باشم، تا آخر عمر روی چشمانم نگه ات می دارم. مواظبت خواهم بود مبادا دوباره از خاطرم بروی. بروی دقیقاً همان جا که نباید. همان جا که حتی با بلند ترین نردبان هم به تو نمی رسم. پس بیخود این پا و آن پا نکن که دوباره از دست من فرار کنی. تو هر کجا هم که بروی پیدایت می کنم. تو قانون نا نوشته ی منی. می خواهم مثل تمام دانشمندان متشخص تو را به دنیا ثابت کنم طوری که تا نسل ها بعد در کتاب های درسی تو را بخوانند. مواظبت هستم. نمی گذارم این بار از ذهنم بیرون بروی. از زیر سنگ هم که شده پیدایت می کنم و آن وقت با همین نردبان تو را روی چشم هایم می گذارم و به ذهنم باز می گردانم. از همین نردبان می برمت تا کسی بویی نبرد از بازگشتنت. می ترسم از چشم زخم مردمی که چشم دیدن تو را ندارند. پس بازگرد به خاطرات این ذهن پریشان. از همین نردبان بالا بیا. نترس. خودم تا آخرین قدم آمدنت مواظبت هستم. من تو را در دنیای خودم کشف کرده ام. این که چیزی نیست. این بار می خواهم تو را در جهان دیگری ثابت کنم. پس از نردبان نگاهم بالا بیا. تو نباید از چشمم می افتادی.


متن خوانی آقای سعید ذهنی (آهنگساز)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

کوچ بنفشه ها
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:20 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


در روزهای آخر اسفند

کوچ بنفشه های مهاجر زیباست

در نیم روز روشن اسفند

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد

در اطلس شمیم بهاران

با خاک و ریشه

میهن سیار شان

در جعبه های کوچک چوبی

در گوشه ی خیابان می آورند

جوی هزار زمزمه در من می جوشد

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه های خاک

یک روز می توانست

همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک

«محمدرضا شفیعی کدکنی»


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

پدر
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:18 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


بگذار مردم بگویند دیوانه است. یک روز چند اسکناس تا نخورده بر می دارم می گذارم کف دست یک مرد دوره گرد تا بیاید دم در خانه ی قدیمی کودکی هایت، اسفند دور سرت بچرخاند و برگردد. خودم هم از دور ورد می خوانم و فوت می کنم به سمت آسمانت. دست من نیست. اصلاً تو بگو خرافاتی. من می گویم عاقبت چشم می خوری با این همه قشنگی. تو زیبایی، اما نه از آن زیبایی هایی که آدم بخواهد مثلاً عکس تو زمینه ی موبایلش باشد یا صفحه ی اصلی لپ تاپش. این ها برای نگه داشتن تو خیلی کوچک اند. تو درست در مرکز قلب من ثبت شده ای، اینجا. تو زیبایی. تو به اندازه ی گرمایی که در هر سلام گفتنت، به اندازه ی شیرینی لبخندی که همیشه با خودت داری و به اندازه ی آن همه مهربانی که جا سازی کرده ای در چشم هایت، قشنگ جلوه می کنی، خیلی قشنگ. حتی با این همه چین و چروکی که در پیشانی ات داری. همه باید بفهمند پدر ها از یک جایی به بعد پادشاه رویا های دختر هایشان هستند. حالا تو بگو هزار شاهزاده ی سوار بر اسب سفید ردیف شده اند، باشد، مهم نیست. مهم تویی پدر، مهم تویی آقا جون.


متن خوانی خانم الهام چرخنده (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

تو فکر یک سقفم
تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 18:16 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 875 - شنبه 17 اسفند 1392}


تو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن           یه سقف پا برجا، محکم تر از آهن

سقفی که تن پوش هراس ما باشه             تو سردی شب ها لباس ما باشه

سقفی اندازه ی قلب من و تو                     واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها                            واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از گل                            از شب و ستاره میگم

از تو و از خواستن تو                                  میگم و دوباره میگم

زندگیمو زیر این سقف                                با تو اندازه میگیرم

گم میشم تو معنی تو                                معنی تازه می گیرم

سقفمون افسوس و افسوس                       تن ابر آسمونه

یه افق یه بی نهایت                                   کمترین فاصله مونه

تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی                 سقفی برای ما حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم، یه سقف بی روزن              سقفی برای عشق، برای تو با من

زیر این سقف اگه باشه                               می پیچه عطر تن تو

لختی پنجره هاشو                                     می پوشونه پیرهن تو

زیر این سقف، خوبه                                    عطر خود فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم                                        اول ترانه پاشیم


شعر خوانی آقای رشید کاکاوند


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, شعر خوانی, رشید کاکاوند, رادیو هفت

بید مجنون
تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 18:42 | نویسنده : هومن
{برنامه شماره 874 - پنجشنبه 15 اسفند 1392}


در کوچه ی ما درخت بیدی است که بین جماعتی از ساختمان های مستطیلی کوتاه و بلند، فصل ها را می گذراند. بهار که می شود با خودم می گویم بید، شاخه های رهایش را کجا جمع می کند که دیگر به چشم نیاید؟ درخت بید درست شبیه افسانه ی آه است. شاید در زمستان آنها را مثل مو های من در بچگی چهل گیس می بافد تا در بهار که بازشان می کند تاب دار باشند. وقتی از همه ی تکرار های این زندگی و راه هایش می گذرم و به پیچ کوچه و درخت مو پریشان بیدش می رسم چشم هایم را می بندم. نفسم را حبس می کنم. با چشم های بسته راه می روم به سمت شاخه های رو به زمینش و می گذارم روی صورتم بچرخند و من فقط نفس عمیق می کشم. دیگر همه جا حتی پشت پلک هایم سبز است. سرم را که بالا می برم تا بی نهایت نور است و رنگ سبز درخشان برگ های نو رسته. در این زمین سیاه و سخت، دیدن یک بید مجنون، لیلی ات می کند. در دلم می گویم کاش تمام شهر را با این برگ های درخشان ریسه می بستم.


متن خوانی خانم مرضیه صدرایی (بازیگر)


برچسب‌ها: یک فنجان چای با رادیو هفت, متن خوانی, رادیو هفت

  • جوک جدید
  • ایران ماهی